تبليغاتX

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

Science & Entertainment

Science & Entertainment
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 توسط سپیده حیدری


Be the change you wanna see in the world




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 توسط سپیده حیدری

یه روزایی تو زندگی هست که با این که فکر نمی کنی از اهمیتشون کم بشه، یه روزی میاد که یادت میره اهمیتشو

مثل روز تولد که من 5 سال پیش یادم رفت تولدمه! اون وقتی که زهرا زنگ خونمونو زد و یه سگ با لباس فارغ التحصیلی بهم داد یادم اومد

این بار روز معلم که شاگردام بهم کادو دادن یادم اومد! روزم خیلی مبارک شد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 توسط سپیده حیدری


مسخره ترین اتفاقی که می تونست بیفته !


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 توسط سپیده حیدری


دروغ گو ترین انسان روی کره زمین منم

که تو جواب همه " چطوری؟" ها

گفتم خوبم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 توسط سپیده حیدری


سر کلاس درسم!!!!

بچه ها فاینال دارن

این جا یه لپ تاپ بود. منم امتحان کردم دیدم وصل شد به اینترنت !

انقدر امروز همه چی به هم پیچیده بود که باید یادم باشه وقتی رسیدم خونه به مامان بگم بیاد منو از خودم باز کنه.

موندم تو مغزم چی میگذره. نکنه ستون های نئو کورتیکالم افقی شن!! بیسال گانگلیا رو چه کار کنم. اون دنیا اگه بیاد ادعا کنه و بگه آخه مرد مومن!!!! من خودم پریودیک اسپایک داشتم! تو دیگه چرا انقدر فایر میکردی منو؟ چی جوابشو بدم؟

خلاصه اینکه جالبه! یکی داره می پرسه what's the meaning of recognize? اون یکی میگه can you repeat the listening?

گشنمه!

الان از ساعت کلاس گذشته ولی من هنوز موندم چون بعضی از بچه ها دارن می نویسن هنوز


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردین1391 توسط سپیده حیدری

لادن

نمیدونی نظرت با من چه کار کرد!

همیشه از همینت خیلی خوشم اومده بود. فرق تو با بقیه همیشه همین بود.

ساده ای و همه چی رو خیلی ساده میگی. ساده میفهمی و ساده دوست داری.

دوست دارم مثل تو بودن رو.

همیشه چیز رو ساده گفتن.

کار ساده ای نیست! خیلیا - شاید یکیش خودم- خیلی حرف میزنن. خیلی زیاد

ولی آخرش که خوب نگاه میکنی. خوب فکر میکنی. تهش چیزی در نمیاد.

تو یه جمله گفتی و همین یه جمله من رو چقدر با اون واقعیتی که دارم به سمتش میرم رو به رو کرد!

انگار خودم هم خبر نداشتم. منتظر بودم یکی مثل تو بیاد و بهم بگه. یکی که قبل منو دیده. یه دفعه اومد و الانم رو هم دید.

"تو یکی نباید دپرس شی سپیده! یعنی من نمی ذارم! " همین کافی بود که بدونم تو فهمیدی و می خوای نذاری. حالا دیگه خودم هم نمیذارم.

ولی قبول داری سخته لادن؟

چم شد؟

از اون سپیده کلاسهای منطق و راه های شهید بهشتی تا پل مدیریت. سپیده چراغ قرمزهای چهارراه دانشگاه یه کم فقط تهم مونده.



.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
بک لینک فا