باید گفته باشم چه کشیدم تا بار دوم از خانه به ویکتوریا برگردم. روزهای آخر بحثم با اعظم این بود که همه ی فکر و ذکرم این است که نمی دانم دکتری گرفتن در رشته ای که عاشقش هستم و در دانشگاهی که در این رشته یلی است برای خودش و  کشوری که تجربه ی زندگی در آن را دوست دارم دُرُست تر است یا زندگی کردن نزدیک کسانی که روحم برایشان از تنم در می رود. آن مهم تر است یا یک استکان چای برای بابا ریختن. آن قشنگ تر است یا دیدن مامان. یادم هست که اعظم تنها کسی بود که گفت سپیده اگر دوست نداری نرو. گفت اگر نروی کسی نخواهد گفت که نتوانست. که همین رفتنت هم تمامِ توانستن بود. من که نمی خواستم برنگردم. من که نمی خواستم نیمه کاره رها کنم کار تازه شروع کرده ام را. من که حرف مامان را یادم بود آن روز ِ اول ِ تدریسم. که خواسته بودم رهایش کنم و مامان گفته بود اگر رها کردی دیگر تمام کردن کارهای بعدی برایت سخت تر است. و من رها نکردم. من قرار نبود کم بیاورم. اما همین که بدانم کسی هست که می داند و باور دارد که کم آوردن هم شدنی است، که بد نیست، که آخرِ دنیا نیست، برایم کافی بود. هزاری هم که آدم مادر و پدری داشته باشد به کیفیتِ مادر و پدری که من دارم. هزاری هم که برادرِ آدم از جنس وحید و عباس باشد، باز باید آدم خواهری با وسعتِ نگاه و دیدِ اعظم داشته باشد. کاش هر آدمی در این دنیا اعظمی داشته باشد. یا پیدا کند.

گریه از درِ خانه خشک نشد و امان نداد تا خودِ ویکتوریا. آنجا که رسیدم ایمیل وحید بود که نجاتم داد. من از ملت در دل گلایه داشتم که چرا گریه ام را نمی فهمند. چه سوالیست این که "مگه این جا چی داره که دلت تنگ میشه؟" بعد ها فهمیدم چه هست. آن چه که هست آب و خاک و هواست. مردم است و زبان و غذا و موسیقی و فرهنگ و رقص و عاطفه. اما این همه ی آنچه که هست نیست. بیش از هر کدام از این ها، آنچه که آدم را زمین گیر می کند، که دست و پای دلِ آدم را می بندد، آنچه در تنهایی شب های غربت کَنه وار و زالو صفتانه تاب و توان را از قلب و روحت می مکد، به قصدِ بغضی کردنت به گلو چنگ می زند و پیشانیت را می چروکاند، پیوندیست که با افراد می سازی. با آدم ها و چیزها. و حیوان ها. و مغازه ها و مغازه دارها. آن کس که نمی داند "آن جا" چیست که من انقدر دلتنگش هستم، خودش شاید نساخته از این پیوند ها که من ساخته ام. یا ساخته و نمی داند دوری ازشان چه دردیست. باید چند بار در زندگی خداحافظی کند با آدم ها. با جا ها. با نگاه ها. هِی چهره ببیند. خندان. حرف بزند آرام. کم کم چروک بخورد پیشانی. برچیده شود لب. بلرزد صدا. تر شود چشم. بچکد اشک. بگوید خداحافظ. هِی بگوید خداحافظ. هِی جدا شود از کسانش. از عزیزش. هِی ببیند و بداند که می رود تا خدا میداند دوباره کِی. هِی بکَند هر کسی ذره ای از وجودش را در هر خداحافظی. آن جا که دید چشمی تَر شد و صدایی گرفت و رو گردانده شد و قدم برداشته شد اما وجودش جا ماند در تک تک آن جاها که به عزیزی گفت خداحافظ، آن جا میفهمد هر جایی چه دارد که آدم بخواهد دلش برایش تنگ شود.

آمده ام منچستر برای تِزِ ارشدم. خودشان دعوتم کردند. گفتم دو ماه می آیم. اگر فکر می کردم در کمتر از دو ماه هم می توان سر و ته قضیه را هم آورد بدون شک بلیط را برای زمانی زودتر از آنچه که هست می گرفتم. در منچستر کسی را نمی شناختم. قرار بود بیایم و کارم را بکنم و بروم. کمی هم دلم را صابون زده بودم که کار را سریع انجام  میدهم و وقتی برای خودم جور می کنم و حالا که این همه راه تا این جا آمده ام، یک سری می روم ایران. روزهای اول درگیر بودم. کار داشتم زیاد. به غربت فکر نکرده بودم. غربتم در منچستر همان بود که در ویکتوریا. حالا این جا جدید بودم و بی دوست. و تنهاتر و پُر مشغله تر. دلیل نمی شد که شب بیداری بکشم و گریه کنم. این جا حداقل اگر با مامان حرف میزدم و میگفتم امروز، امروز برای هر دومان یک روز بود. نه مثل کانادا که امروزِ یکی مان دیروزِ آن یکی بود و فردای یکی امروزِ دیگری.

بعد از چند روز آنقدر فشارِ کار زیاد شد که دیگر فقط دلم میخواست ماندنم تمام شود. حتی دلم برای ویکتوریا تنگ شد! و دلم خواسته بود برگردم خانه و خدا شاهد است که منظورم از خانه شده بود آن چند مترِ کوچکِ قشنگی که در ویکتوریا برای خودم درست کرده ام! یادم هست که خودم متعجب بودم از اینکه جایی در دنیا پیدا کرده ام که ویکتوریا را نسبت به آن خانه می دانم! کارم روز به روز بیشتر شد و پریشانی ام بیشتر. آنقدر این حس و حال قوی بود که درمانده ام کند و ضعیف. که اگر کسی بهم گفت بالای چشمت ابروست حس کنم چیزی فرو ریخت در درونم. که برای اولین بار زار بزنم و عارم بیاید از ایرانی بودن ِ مخاطبم. که توی چشمش زل بزنم و با لبخند و آرام اما محکم بگویم که امیدوار بودم آنقدر که من حرفش را معتبر دانستم، خودش هم برای حرف خودش ارزش قائل بود. آنجا دیگر مطمئن بودم که در منچستر جایی و کسی را ندارم. که آمده ام کار کنم و بروم. که کسی به پشیزی نمی گیرد هق هقِ نیمه شبم را. با خودم گفتم سپیده تمام کن کار را این جا و برگرد خانه.

چه می دانستم که فقط آب و خاک و هوا همه ی آنچه که مهم است نیستند. و اینکه آنچه دل را تنگِ جایی می کند پیوند است. چه می داند آدم که دلش با چه پیوند می خورد. چه می داند انسان که ممکن است بند بخورد خرده شیشه های دلش وقتی که هنوز صدای شکستنش در گوش می پیچد. در ایران هم زیاد به من گفته بودند بالای چشمم ابروست. در ویکتوریا سخت گذشت تا جا بیفتم. اما نه آن بالای چشمت ابروست ها مانع دلتنگیم برای ایران شد نه آن سخت گذشتن ها مانعِ دلتنگیم برای ویکتوریا. بَدی ِ چیزها و حقارت ِآدم ها و کوچکی ِکارهای بدشان آنقدر ناچیز بوده است که هیچ وقت جای بزرگیِ خوبیِ آدم های خوب را نگرفته است. این بار هم نگرفت.

نمی دانم شاید خدا دید که دارم روی مرزِ دل بریدن از مهربانیِ آدم ها قدم میزنم که مهربانی برایم فرستاد. شرافت فرستاد و نجابت. گوشی فرستاد که بشنود مرا. آرام بماند. قضاوت نکند مرا. سوال نکند. بشنود و آرام بماند و با آرامشش اعتماد و اطمینان و امنیت بپاشد به دلم.  

حتما خیلی خواسته ام آسان بگذرد بر من انگلیس آمدنم. که فکر کرده ام می آیم و کارم را می کنم و دل آزرده می شوم و راحت می بُرم و می روم. کور خوانده ام. خداحافظی ام از این جا هم باید جگرسوز باشد. باید بدانم که وقتی می روم قرار است روزهای این جا بودن را به خاطر بیاورم. و به یاد بیاورم که مهربانی هست. لبخند هست. دریاچه هایی هست و درختانی و مک دونالدهایی که چای را نمی فهمند. باید این جا هم اهلی شوم و اهلی کنم. مگر نه آن که اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن؟ من نمی فهمم آن کس را که هم اهلی کردن را آفرید هم سفر را. چه طورسفر میکنند اهلیان؟ بی دل سفر می کنند حتما.

نمی دانم خسته نمی شود روحم از این بده بستان های قلبم؟ هنوز 3 هفته به برگشتنم مانده. امروز فهمیدم که شاید حتی مدتی تمدید کنم انگلیس ماندنم را. پروازم داد این خبر. رفتن هر چه دیرتر بهتر. دل کندن و بی جواب گذاشتن ِ "دوباره کِی دیدن؟" ها، هر چه دیرتر بهتر.

خوشحالم. خوشحالم که رفتن سخت است. خوشحالم که محبت می بینم. که هنوز امید هست به مهربانیِ آدم ها. به لطفِ بی منت و بی انتظار. که آدم هایی هستند که چشمشان به روی غیر از خودشان بسته نیست. خوشحالم که تصویر ذهنیَم از منچستر دیگر آن منچسترِ کوچک ِ شلوغ، منچسترِ بی دریاچه و بی درخت، منچسترِ بی ملاحظه و خشن نیست. خوشحالم که دریاچه دیدم و قو. رنگین کمان دیدم و کلیسا. کنار اقیانوس لوبیا پلو خوردم. خوشحالم که از برگشتن به ویکتوریا باز هم احساس غربت می کنم. و این یعنی این جا غربت نکشیدم. غربت کشیدم ولی غربتش ارزید.

رفتن را سخت می کند این خوشحالی ِ لعنتی. سنگینم می کند. دست روی شانه هایم می گذارد و می گوید نرو. می گوید ببین آن طرف را، آب. ببین این طرف را تِرَن هوایی. بستنی، چای، آسمانِ صد رنگِ موقع غروب. خوشحالی می کِشد گوشه ی پیراهنم را و پَرتم میکند داخل رستوران کاسپین. می گوید بیا زرشک پلو بخوریم با دوغ. و خودش از پشت شیشه نگاه می کند. خوشحالی شاید یک نوشابه ی اضافی هم برایم سفارش دهد و رویش یک چای. خوشحالی چنگ به گلویم می زند. تا زیر گوشم کشیده می شود. تیر می کشد. اشک می شود و از چشمم می غلتد. خودش هم اشکم را پاک می کند. مهربانی بَرَم می دارد. می گردانَدَم در شهر. از سنگینیِ این همه خوشحالی که سبک شدم بَرَم می گرداند خانه.

رفتن سختش خوب است. رفتن اگر سخت نباشد آدم قدر بودن را نمی داند. خوشحالم که هنوز این قدر از انگلیس ماندنم مانده و من فهمیدم سختی ِ این رفتن را. خوشحالم که فهمیدم این پیوندها هستند که مهمند و  این بند خوردن ها. خوشحالم که بند خورد دلم.

الان اگر بروم میدانم  که در پمپ بنزین ها غیرمنتظرانه هایی انتظار ِ آنانی را می کشند که کمتر از دیگران منتظرند.