قرار شد شب سال نو دور همی ِ کوچک و صمیمی ای کنار تعداد مختصری از دوستان داشته باشیم. جمع صمیمی و خودمانی بود. کمی به خوردن گذشت، اندکی به موسیقی، بیشترش به بازی. دم دم های ساعت 12 شب هم تلویزیون را روشن کردیم که همزمان با ونکووری هایی که حوصله داشتند در این سرمای پیل افکن بروند در پارک المپیک و در هوای آزاد کنسرت ببینند و از 20 معکوس بشمارند تا صفر که سال نو شود، از 20 تا صفر شمردیم و وارد 2018 شدیم.

همان لحظه ی تحویل شدن سال هم یکی شامپاینی باز کرد که صدای "تاپ" اش در فضا طنین انداز شد و بسی نشاط رفت. به هر کسی هم که میخواست یکی دو قلپ از همان شامپاین دادند و خلاصه کنار هم سال را نو کردیم. یکی از بچه ها گفت حالا که دور نشسته ایم هر کس بگوید کدام لحظه از سال 2017 بیش از همه در خاطرش مانده است. سوالش از آن جهت جالب بود که هر کس میتوانست هر لحظه و هر حال و هر اتفاقی را انتخاب کند. تلخ یا شیرین، قدیمی یا جدید، فرقی نمی کرد. جالب تر از سوال، جواب ها بودند. و اینکه چقدر آدم ها متفاوتند از نظر به خاطر آوردن خاطره ها، و از نظر نوع خاطره ها، و از نظر انحاء یادآوری، و از این نظر که حاضرند چه چیز را کجا و چقدر و با چه کس به اشتراک بگذارند. بگذریم...

گفتم جالب بودند جواب ها. حالا نمی دانم جواب های دوستان به خاطر روحانی بودن لحظه ی تحویل سال بود، یا خستگی روز، یا نیمه شب بودن، یا گرمی جرعه های اولِ آن نوشیدنی حباب دار. در هر صورت من را بدجوری به فکر فرو برد. آن قدری که دامن زد به نوشتن این نوشته. وجه مشترک خاطره ها این بود که هر کس سعی میکرد چیز مثبتی لابه لای آن ها بگنجاند. چیزی که خیلی دوست داشتم و نظرم را جلب کرد این بود که افراد از خاطرات تلخشان هم گفتند. حتی یک نفر به گریه افتاد و بقیه را بغضی کرد. برایم جالب بود که برای اکثر ما خاطره ی تلخ با سرعت و شدت بیشتری به یادمان می آید، اما یک چیز است که آن را شیرین میکند. نقطه ی مشترک تمام خاطرات تلخی که به شیرینی ختم شده بودند وجود آدم ها بود. آن ها که در آن لحظه ی تلخ کنارمان بودند. آن ها که شاید خودشان هم نمی دانستند دارند چه می کنند، حتی شاید هیچ نکردند و هیچ نگفتند. فقط بودند. حضوری که اگر نبود جای خالیش شاید خاطره ی تلخ را به این راحتی برایمان شیرین نمی کرد که بتوانیم در چنین لحظه ی ملکوتی ای از آن به عنوان خاطره ی به یاد ماندنی ای یاد کنیم.

به یاد ماندنی ترین لحظه در سال 2017 برای من آن لحظه بود که بعد از 4 روز غذا نخوردن و فقط دارو خوردن، بعد از 4 روزی که هر نیم ساعت یک بارش را در دستشویی گذراندم، بعد از چندین آزمایش و تزریق و فشار جسمی و عصبی و احساسی، با رنگی پریده و در حالی که با یک دست جای سرنگِ خیلی ناجور از رگم بیرون کشیده شده را می فشردم، از اتاق آزمایش بیرون آمدم تا بروم و لباس هایم را عوض کنم. در صدمی از ثانیه نگاهم به آن طرف سالن افتاد تا ببینم بابا در چه حالیست. من و بابا تنها آمده بودیم. فقط میخواستم ببینمش. نمی خواستم او من را در آن حال و آن لباس ببیند. اما همین که خواستم رو برگردانم چشمم در چشمان عباس گره خورد. آن قدر مدت گره خوردن نگاهمان کوتاه بود که چند ثانیه طول کشید تا مغزم بودنش را درک و ثبت کند. همین شد که در همان چند ثانیه وارد رختکن شدم. اما به خودم آمدم و در را باز کردم. دیدم عباس در همان چند ثانیه آمده دم در اتاق و وقتی دیده من رفتم داخل داشت بر میگشت.

صدایش زدم. برگشت.

عباس آن روز برای ماموریت به خارج از شهر رفته بود و آخرین کسی بود که فکر میکردم آن قدر به خودش زحمت بدهد که این همه راه را بعد از یک روز خیلی سختِ کاری بیاید و پشت در اتاق در بیمارستان منتظرم بماند.

صدایش کردم. برگشت.

چشمهایش قرمز و اشکی بود و زیرش حسابی باد کرده بود. چشمانش همان حالتی را داشتند که هر وقت بغضش را فرو میداد پیدا میکردند. شاید هم از خستگی و کم خوابی بود. قضاوت من در آن لحظه و با آن حال خیلی قابل اعتماد نیست. اما این حسی بود که از دیدن چشمانش داشتم.

صدایش زدم. برگشت.

 آمد سمتم. هر دو لبخند میزدیم. فکر کنم حالم را پرسید. احتمالا بهش گفته ام که خوبم. بعد دستم را نشانش دادم و گفتم همه چیز خوب بود اما این دم آخری سوزن را بدجوری از دستم کشید. خون مثل فواره بیرون زد. آمد جلو مرا در آغوشش گرفت و پیشانیم را بوسید. فکر کنم گفت "اشکال نداره قربونت برم، تموم شد". این لحظه با همه ی سختی هایش، با تمام حس افتضاحی که داشتم، برای من یکی از قشنگترین لحظه های نه تنها سال 2017، که زندگیم بود. عظمتی داشت آن لحظه حضور برادرم. عباس آدمی نیست که خیلی راحت و مکرر کسی را بغل کند یا ببوسد. بقیه ی ما چرا. خیلی زیاد و راحت تر همدیگر را و عزیزانمان را در آغوش میگیریم و می بوسیم. عباس ولی این طور نیست. همین است که آن لحظه را برای من زیبا و منحصر به فرد کرد. این که احساس کردم تمام عشق و پشتیبانی و حمایتی را که می خواهد به پایم بریزد جمع کرد در آن آغوش و با بوسه ای بر پیشانیم ثبت کرد. چیز دیگری که این بوسه در من به یادگار گذاشت این بود که قهرمان های زندگی هامان ماسک و کلاه و لباس و شنل و زره ندارند. اتفاقا بی آلایش ترین و بی نقاب ترین و بی صداترین افراد زندگیمان هستند. لزوما کار خارق العاده ای هم نمی کنند. فقط آن وقتی که باید باشند هستند. در سختی ها. در تنهایی ها و بی کسی ها.

صدایش زدم "عباس". برگشت. در آغوشم گرفت و مرا بوسید تا من همیشه به خاطر بیاورم که کسانی هستند که در لحظه های تلخ و سخت کنار من و حامی منند و بخواهم که خودم هم چنین انسانی باشم. نه فقط برای نزدیکان و عزیزانم که برای هر کس دیگری که نیاز به این حضور و حمایت دارد. از خدا میخواهم که لیاقت و توانایی رسیدن به چنین خواسته ای را به من بدهد. مانند عباسم، که الان چند ساعتی است عمو شده است، و تلاقیِ این اتفاق با حس و خاطره ی من، همراه با احترامی که برایش قایلم و شناختی که از او دارم، لقب عمو عباس را بیش از هر لحظه برازنده ی او می کند.