گُل شناسی آدم ها
جدیدا به سرم زده این همه گلی که میخرم را خشک که شد نگه دارم. شاید بعدها شد باهاش کاری کرد. چیزی ساخت، تزئینی کرد. این شد که بارِ آخری که خواستم برای دلِ خودم گل بخرم یک دسته ی 5تایی رز از آن رنگی پنگی هایش را انتخاب کردم. دیگر مثل قبلتر ها هم خم نشدم یکی یکی شان را بو کنم ببینم بو دارند یا نه. یک جورایی قطعِ امید کرده ام از این که بو داشته باشند. خانه که آمدم و گذاشتمشان توی گلدان فکر کردم بویی حس می کنم. ناباورانه دیدم دوتاشان بو دارند. یکی شان زیاد. یکی کم تر. آنکه بیشتر بو داشت به شدت خوشبو بود. باورم نمیشد. چند بار بوییدم. یا واقعا بویش خاص بود یا من چون خیلی وقت بود گلی ندیده بودم که بو داشته باشد بیش از آنچه واقعا بود خوشبو حسش می کردم. بقیه شان را هم چندین بار بوییدم. فقط همین دو تا بودند. که یکی کمتر و یکی بیشتر بو میداد. دو تای دیگر بو نداشتند اما رنگشان طبیعی بود. یعنی آنطور که ممکن است گل را در طبیعت ببینی. آخری اما نه بو داشت نه رنگش طبیعی بود. انگار سفید بوده و به زور سبز بهش تحمیل شده باشد. الان چند روز از گذاشتن گل ها در گلدان گذشته. خشک شدند گل ها. آن ها که خوشبو بودن پلاسیدند. آن که خوشبوتر بود بیشتر. آن رنگ طبیعی های بی بو همان طور که بودند خشک شدند. باز نشدند. پژمرده نشدند. همانطور مثل روزِ اولشان. با آن رنگ مصنوعیِ بی بو مشکل دارم ولی. باز نشده، تکان نخورده، همان طور مانده. فقط زیادی سر خم کرده. بنده خدا پدر کشتگی ای هم با من ندارد که پیله کرده ام بهش اما مشغولم کرده. یکی دو روزیست درگیر مدلِ خشک شدنِ اینهام. تشبیهشان کرده ام به آدم ها. آن خوشبوها که طفلکی هستند. تکلیفشان هم بگویی نگویی روشن است. به آدم های نابِ زندگیِ هر کداممان می مانند. طبیعی، خاص، بخشنده، بی تکلف، خوش رو، خوش بو، صاف و ساده و بی آلایش، که قشنگی و حس و بوی خوش می پراکنند، همین طور بی توقع و بی ادعا. طفلی ها ولی زودتر از بقیه از پا در میایند. حداقلش این است که می شکفند. در شکوفندگی پرپر می شوند. آن رنگ طبیعی های بی بو نمی دانم که هستند. شاید آنها که خوبند. خودشان هستند. قشنگند. اما خیرشان را بی دریغ نثار همه نمی کنند. انگار باید خیلی نزدیک شان شد. ناسلامتی گلند. آدم انتظار دارد بو داشته باشند. اما خیلی نزدیک که شدی، زور که زدی شاید بویی حس کردی. این ها همان آدم ها هستند که زیادند در زندگی همه. از بیرون خوبند. انتظار داری بوی نابِ آدمیت بدهند. اما نزدیک که میشوی می بینی فقط گلند.هرقدر بهشان میرسی، آب میدهی، نگاهی، نازی، نوازشی، بی بو می مانند. اینها خوبند. قشنگی می دهند به ظاهر زندگی ات اما در هوایشان که نفس ِ عمیق کشیدی مستت نمی کند عطرشان. آن آخری ولی. سر خم کرده ایستاده. این طفلی را نمی توانم معنی کنم. ظاهرش که مصنوعی است. بو هم که ندارد. اول فکر می کردم مغرور است. آدم ِ به ظاهر دلفریبِ توخالی. با همه دلربایی های تصنعی که در اولین نگاه هم توی ذوقت می خورد. خشک که شد و سر خم کرد نظرم راجع بهش تغییر کرد. طفلی شاید خودش میدانست هیچ چیز برای عرضه ندارد. دیگر به خودش که نمی توانسته دروغ گفته باشد. حالا از بدِ روزگار نه در باغ و دشت و دمن، که در گلخانه ای یک جایی همین اطراف به زور رشدش دادند. یک چیزی هم به خوردش دادند این رنگی شده. حالا اگر رنگی به رخ نداشته و بویی نداده است، همان زیباییِ ظاهریِ قبل از اینکه تصنعی بودنش توی ذوق بیننده بخورد، تمام استعدادش بوده است که. راستش ناراحتم که طفلک را قضاوت کردم. تا خشک نشد و سر خم نکرد نظرم راجع بهش این نبود. باید وقتی تازه بود بیشتر دوستش میداشتم. آن دو تا رنگ طبیعی ها هم بو نداشتند. هر سه به یک اندازه رنگ به اتاقم ریخته بودند. باز این زبان بسته انگار به تقصیر خود معترف بود. هر چه باشد بهتر از آن دو تاست که هنوز مغرورانه سر بالا نگه داشته اند و خودنمایی میکنند.
من ترسیده ام. شاید برای اینکه همه در زندگی شان همیشه آدمهایی از جنسِ گل های نوع ِ اول خواسته اند. اما اینها آنقدر فروتنانه و بی چشم داشت محبت نثارت میکنند که زود از پا درمیایند. و تو مهربانی شان را می بینی و می فهمی، لذت می بری و درک میکنی اما گاهی فراموش میکنی که گلت موظف نیست زیبا باشد و معطر. که اگر تو گاهی، بیگاهی، بی تفاوت از کنارش گذشتی لحظه ای بی خود شوی از خودت با بویش و یادت بیاید که آنجاست و به زندگی ات رنگ و طراوت و زیبایی و تازگی می پاشد. و این ها همه ویژگی منحصر به فرد گلِ توست نه وظیفه اش. از دست دادن ِ اینها نفس گیر است و مردافکن. تو اما دلخوشِ آنی که شکفتنشان را دیدی و عطرشان را به قدر وسع بوییدی. من اما همه ترسم از بابت گل های نوعِ اول نیست. من از گل های نوع دوم و سوم هم می ترسم. از ناتوانی در تشخیصشان. در تمییز دادنشان. از اینکه بویی از گلی مرا به سمتی نکشاند و رنگارنگیِ ظاهرِ گل ها باطنشان را بر من بپوشاند. و آنوقت من چشم باز کنم و سرِ خمیده ی گلِ خشک شده ای را ببینم، بی خبر از تقلایش برای شکفتن و دیده شدن.
تصمیم گرفتم جای حرفهای مغزم باشه