مردی؟

 گر بر سر نفس خود امیری مردی   ور بر دگری نکته نگیری مردی 

 مردی نبود فتاده را پای زدن          گر دست فتاده ای بگیری مردی

 

شاید (از جمله) فمنیست مابانه ترین جمله هایی که همه مان شنیده ایم این باشد که "اگه مردی بیا ایران و زن باش". به خصوص اگر این را از مردانمان شنیده باشیم. خود من هم تا همین 10 دقیقه پیش! هر بار که این جمله را میشنیدم فکر میکردم که این دیگر آخرِ درکِ حقوق پایمال شده ی ماست که این چنین موجز و با صلابت بیان میشود. اکنون اما مدتیست فکرم سخت مشغول مقایسه ی زنان سرزمینم با مردانمان و زنانِ سرزمینهای دیگر است. نمی دانم چرا مشاهدات اخیری که داشته ام این طور توی ذوق میزند و آتشِ نیاز به بیانش را شعله ورتر میکند. میدانم این روزها زیاد شنیده ایم که بانوان همه ی کشورها راه و بیراه مسئله ی حقوق زن را پیش میکشند. در کشورهای توسعه یافته بیشتر. قبول دارم که گاهی این موضوع به سلاحی تبدیل شده و حقوق مردان را حتی تهدید کرده است. ما اما هنوز خیلی فاصله داریم تا به آنجا برسیم که حرفمان و دفاعمان از حقوق زنان به تهدیدی تبدیل شود برای مردان. مردانی که بعضا مطالبات زنان را پیش پا افتاده می انگارند و هر جا صحبت از محدودیت زنان میشود با جمله ی "حالا مشکل مملکت ما حجاب زنان ماست؟" هر حرکت و گفت و گویی را در نطفه خفه میکنند. برای سوال این دوستان یک جواب بیشتر نداریم و آن اینکه: "خیر! مشکل ما حجاب نیست." چه بسیار مصائبی که گریبان گیر تک تک افراد جامعه ی ماست. مرد و زن، کوچک و بزرگ، فقیر و غنی. اما "بله! همین حجاب اجباری نماد تمام سرخوردگی ها و محدودیت های پیدا و پنهان ماست". این تنها مشکل ما نیست اما ای کاش با وجود همین حجاب هم مردمم آرامش و امنیت داشته باشند. و امنیت فقط خاطرجمعی از این بابت نیست که موشک خانه ات را ویران میکند یا نه. بر منکرش لعنت که این بدترین نوع بی امنی است. اما دیگر دوره و زمانه ی آن هم نیست که اگر بمب بر سرمان نمی بارد شاد باشیم که ایمنیم. وقتی موج ِ #metoo شروع شد خیلی ها با به اشتراک گذاشتن این هشتگ از تجربه های خود گفتند. خیلی ها هم به نوشتن همین هشتگ بسنده کردند، چرا که حقیقت این است که هیچ کس خصوصی ترین اتفاقات زندگیش و در این مورد بعضا تلخترین هایش را بدهکار کسی نیست. همین طور اگر هم کسی ننوشت "هشتگ می تو" به این معنا نیست که هیچ وقت مورد آزار قرار نگرفته است. باز تاکید میکنم که این فقط هم مختص زنان نیست. تعجب من از آن بود که وقتی کسی می گفت :" #من_هم" برای بسیاری افراد، به خصوص مردان این سوال و این ناراحتی پیش می آمد که وا اسفا، وا مصیبتا! کسانی که فکر میکردند این هشتگ را آن ها استفاده میکنند که مورد آزار جنسی قرار گرفته اند، آن هم شدیدترین نوعش را که تجاوز باشد. درست است که تجاوز تجربه ی بسیار تلخی است و در خیلی از موارد، خیلی از فرهنگ ها، خانواده ها و کشورها طوری ناپسند و زشت تلقی میشود که افراد از ترس آبرویشان حتی ممکن است مسئله را مطرح و پیگیری هم نکنند. اما آزار که فقط جنسی نیست، آن هم اگر باشد که فقط تجاوز نیست. شاید دوستانی که فکر میکنند بقیه ی اتفاقاتی که برای خانم ها میفتد یا تجربه هایی که گاهی ازشان حرف می زنیم در حد تجاوز تلخ نیست، یا این تلاش برای احقاق حقوق زنان بی معنیست یا نیازی به آن نیست، یا خوشی زیر دلمان زده یا هر چیز دیگری، برای این است که آنها در آن سرِ گیرنده اش نیستند که بدانند چه حسی است. اگر شما گیرنده اش نیستید نمی توانید نظر بدهید که متلکهای هر روزه ی خیابانی چیزی نیست! حتی اگر خانمی این را تجربه کرده نمی تواند نظر بدهد که خانم دیگری چقدر باید این امر برایش منزجر کننده باشد یا نباشد. میخواهم بگویم این فرهنگ مردسالاری، این فرهنگ برتری مرد بر زن، برتری فیزیکی، هوشی و ذهنی، آن قدر در میان ایرانیان (چه داخل ایران و چه خارج از آن، چه زنان آن چه مردان) نهادینه شده است که فمنیست ترین آنها میگوید "اگر مردی بیا ایران زن باش" یعنی آنها که در ایران زنند خیلی "مردند"!!! به عمقش فکر کنید! می دانم مردی اصطلاح است، میدانم مردانگی صفت است، اما این را هم میدانم که زبان و فرهنگ و مغز بر هم اثر میگذارند. با اندکی تحقیق و مطالعه می توانید صدها مقاله ی علمی پیدا کنید که به این موضوع پرداخته اند. توصیه میکنم صحبت های خانم Lera Boroditsky در تِدتاک را ببینید. (به 21 زبان هم ترجمه شده https://www.ted.com/…/lera_boroditsky_how_langu…/transcript…) این خانم با تحقیق نشان داده که چطور اسپانیایی ها که در زبانشان مثلا کلمه ی "پَل" مذکر است برای توصیفش از صفتهای مردانه مانند محکم و قوی استفاده میکنند در حالیکه آلمانی ها که همین کلمه در زبانشان مونث است آن را زیبا و شیک و اصولا زنانه توصیف میکنند. پس اگر مردی و مردانگی در زبان ما به اصطلاح تبدیل شده از هوا نیامده است و ریشه در فرهنگ ما و فکر ما و زبان ما دارد. فرهنگی که از روی غیرت زن را در خیابان منزل، و در منزل ضعیفه خطاب میکرد (میکند). فرهنگی که دیه و حق طلاق و حق کفالت فرزند و حق خروج از کشور و اجازه کار و غیره اش را مردان به زنان میدهند. فرهنگی که در زبانش کلمه ی دولتمرد داریم ولی دولتزن نه. که زنانش نمی توانند رییس جمهور باشند و ما وقتی در اجتماعی میخواندیم ویژگی های رییس جمهور: یک نفر مرد عادل مسلمان، برایمان سوال پیش نیامد پس من چه؟ پس یک یهودی چه؟ فرهنگی که نوزاد پسر را بیشتر می پسندد و بعد از 9 ماه وضع حمل و زایمان مادر در همه ی فرم ها می پرسد نام پدر: ...... میخواهم بگویم خیلی از آن ها که حقوق زنان را پایمال شده نمی دانند یا میدانند اما قبول ندارند که مسئله بسیار حساس تر و بغرنج تر از آن است که با سوال "حالا حجاب برداشته شه همه چی درست میشه؟" خفه اش کنند، یا این را هم میدانند اما کاری نمی کنند و حرفی نمی زنند باید از همین روز و همین لحظه شروع کنند. خیلی از بانوان ما تجاوز را تجربه نکرده اند و امیدوارم که هیچ وقت هم تجربه نکنند. اما تجریش رفتن را که همه مان تجربه کرده ایم! دوست دارم بدانم مردان ما وقتی از بازارچه ی تنگ و همیشه شلوغ تجریش میگذرند به چه می اندیشند. من این بازار را خیلی دوست دارم اما از وقتی که یادم می آید وقتی رفته ام تجریش همیشه سعی کرده ام بین دو مردِ محرم و یا آشنایم قرار بگیرم چون نگران دستانِ سرگردان در هوا هستم. نگران مردی که از روبه رو می آید یا آنکه خیلی از عقب به من نزدیک می شود. از جدایی ِ کوپه های قطار زن و مرد در مترو به شدت ناراحت میشوم اما وقتی از مترو استفاده میکنم از کوپه ی زنان استفاده میکنم. شنیده بودم زمانی که اسیدپاشی مد شده بود!! پسرانمان با موتور از کنار دختران میگذشتند و با بطری آب رویشان می ریختند و میخندیدند و فرار میکردند. حرفم این است که مگر نمی گویند حجاب مصونیت است؟ مصونیت در مقابل چه؟ این جا دوست دارم یادآوری کنم که اسید از روسری رد میشود! می خواهم بگویم این ترس و نا امنی و مردسالاری آنقدر در وجود ما نهادینه شده که دیگر خودمان هم متوجه نیستیم و بعضی چیزها را به زبان می آوریم. در پربیننده ترین سریال تلویزیونی در ایران، خانواده ای یک بلیط رفت و برگشت به جام جهانی ریو را برده است. دعواست بر سر اینکه چه کسی برود. خواهری میخواهد برود، مردی میگوید "زنم مگه جام جهانی میره" و غش غش می خندند. البته موقعیت طنز است و بازیگر دارد نقش بازی میکند و خود من هم به نحوه ی بیانش خندیده ام اما به ثانیه نکشیده که حرفش بدجوری توی ذوقم زده است. می خواهم بگویم این ترس و نا امنی و مردسالاری آنقدری در ما نهادینه شده که خودمان هم تسلیمش شده ایم. شب است اما آنقدر هم دیروقت نیست که کسی در کوچه و خیابان نباشد. خسته ایم و تشنه و گرسنه. از خواهرم میخواهم از ما که جدا شد تاکسی بگیرد که زودتر به خانه برسد. میگوید شب شده با اتوبوس بروم راحت ترم. تعجبم از این است که خودش هم دیگر از این حرف متعجب نمی شود! می خواهم بگویم این فرهنگِ مرد جنس برتر، با گوشت و پوست و خون و ذهن ما عجین شده است. آن چنان که مرد و زنمان در داخل و خارج از خاکمان باورش کرده ایم انگار. طوری که برای دلداری به خودم میگویم که سپیده ناراحت نشو. این حرفهایی که هر از گاهی می شنوی یا شنیده ای لزوما از روی قصد و عناد و حسادت (شاید!) نیست بلکه آن چیزی است که در ناخودآگاه ذهن مردان میگذرد و بر زبان جاری می شود. شاید نمی دانند بد است. نمی دانند چه می گویند، چه می کنند. آرام تر می شوم اما درد کهنه تر میشود. اگر از روی حسادت باشد می شود امیدوار بود که آدم ِ دیگری که حسود نیست این گونه نیست. اما اگر در پس ذهن مردانمان جا خوش کرده این طرز تفکر، که بنده فکر میکنم کرده، خانه از پای بست ویران است. میترسم از این. اما باید از هر زمان که میتوانیم شروع کنیم به درست کردنش. از خودمان. از همین حالا.

به خاطر یک مشت دلار

 

از همان روزی که زمزمه عروسی وحید شروع شد در این فکر بودم که "حالا چی بپوشم؟!". از آخرین باری که پیراهن مجلسی شیکی به نیت عروسی خریده بودم چند سالی می‌گذشت. دلم می‌خواست لباسِ بی‌نظیری باشد. در تمام سالهای دور از خانه، عروسی بچه‌های فامیل را از دست داده بودم  و حالا لباسِ این عروسی می‌توانست آب روی آتش باشد، بخصوص حالا که داماد وحیدِ من بود و عزیز دلم و برادرم. دلم نمی‌خواست بی‌تجربگی‌های عروسی خواهرم را تکرار کنم و خرید را بگذارم برای روزهای آخر که کفگیر به تهِ دیگ برسد و مجبور شوم به هر لباسی تن دهم. برای همین هر بار با خانواده تماس داشتم گوشزد می‌کردم زودتر تاریخ عروسی را بگویند تا برنامه ریزی کنم. مرخصی گرفتن، رزرو بلیط، آمادگی برای سفر و از همه مهم‌تر، تهیه لباسی که قرار بود لباس‌های نخریده‌ی عروسی‌های نرفته ام را جبران کند کار آسانی نبود. وحید و نامزدش می‌گفتند نمی‌خواهند جشن بگیرند. جشن نگرفتنشان اهمیتی نداشت، اما فکر اینکه بگیرند و من نباشم دیوانه‌‌ام می‌کرد. گذشت تا اینکه مسافرتی کاری  برایم پیش آمد. باز از من اصرار که وحید، اگر فکر میکنی در مدتی که سفرم ممکن است عروسی بگیری، بگو. بگو تا لباس تهیه کنم یا کفش پاشنه بلندی، لاکی، گُلِ سری چیزی همراهم داشته باشم. گفت نه، خبری نیست. من هم به استنداد حرفش لباس مهمانی برنداشتم و با چمدانی مناسبِ یک سفرِ کاری راهی شدم.

سخت درگیرِ پروژه بودم که یک روز بابا تماس گرفت و گفت تصمیم گرفتیم جشن بگیریم! حرفش آب سردی بود بر پیکرم. انتظار چنین خبری نداشتم. کارم زیاد بود. لباس‌ها و کفش‌های مجلسی، محل عروسی، و خودم  در سه قاره مختلف بودیم. پول بلیط و لباس را خرج سفرم کرده بودم. گفتم نمی‌رسم. می‌دانستیم در دل دیگری چه غوغاییست. تلفن را قطع کردم و هاج و واج به روز بزرگ زندگی برادرم فکر کردم که قرار بود جزیی از آن نباشم. یک هفته زمان داشتم. موجودی حسابم هم آنقدری تعریف نداشت که بتوانم در پُر تقاضاترین زمان سال بلیطی پیدا کنم که این دم آخری مرا قبل از جشن به تهران برساند. میدانستم اگر بی پولی مانع رفتنم شود، بعدها سرزنش و حسرت نابودم میکند. پنج روزِ طوفانی از تلفن کوتاهی که زندگیم را زیر و رو کرده بود گذشت تا توانستم پروژه را ببندم و بلیط را برای روز بعد بخرم. تا آن لحظه این ناباورانه‌ترین خرید زندگیم بود اما فریادی که مدام می‌پرسید "حالا چی میپوشی؟"، شیرینیِ خریدِ بلیط را گَس می‌کرد. باز خرید لباس موکول شده بود به دقیقه نود! به محتویات چمدانم که نگاه میکردم دلم رضا نمیداد با شلوار جین و کفش کتانی به عروسی بروم. باید دلم را به دریا میزدم و چشمانم را روی یک دوره بی‌پولی می‌بستم! با این ذهنیت که "نه همین لباس زیباست نشان آدمیت" به نزدیکترین فروشگاه رفتم. در اولین مغازه، اولین لباسی که پوشیدم برق را از سه فازم پراند. همانی بود که میخواستم. دیگر باید برمی‌گشتم تا به پروازم برسم. همین لباس هم بی‌شک موفق‌ترین خرید زندگیم بود. سر چرخاندم تا از فروشنده تشکر کنم. بین راه نگاهم روی کفش پاشنه بلندی همرنگ لباسم خیره ماند. بیرحمانه، بدون در نظر گرفتن موجودی حسابم میدرخشید! من که سنگدلانه فکر خریدِ کفش را سرکوب کرده بودم، با دیدنِ زیباییش گاردم را پایین آوردم و تسلیم شدم. میدانستم همان دستی که یاورم شد تا سخت‌کوشانه کارم را تمام کنم، خوش‌‌اقبالانه بلیط پیدا کنم و آنچنان دست و دلبازانه لباس رویاهایم را بخرم، آن کفش را هم روبه‌روی چشمانم گذاشته تا من این همه را خرج خاطره‌ای کنم که قرار بود با خانواده‌ بسازم. خاطره‌ی حضور، و ثبت تصویرِی کنار برادرم که با آن کفش کامل و بی‌نظیر می‌نمود.

 

پی نوشت: به دلایلی محدودیت در تعداد کلمه داشتم. این شد که کامل تر و پر رنگ و لعاب تر و واضح تر از این نشد بنویسم و تمام آنچه که میگذشت در این چند خط جا نگرفت. اما برای دل خودم و یادآوری اش کافیست. . .