تو خود آن چه می نمایی هستی؟
وقتی به مذهب فکر میکنم و عقاید انسان ها در مورد دین و دینداری، می بینم که در تمام طول این سال ها که از خدا عمر گرفته ام، آنچه که مردُم بیش از هر چیز از آن نالیده اند خشکه مذهبی بودن بوده است و ریاکاری. خودم یعنی خوشم نمی آمده از این جور آدم ها. خوشم نمی آمده از کسی که راه برود و دینش را بمالد روی صورتت (فکر کنم اصطلاح به صورت مالیدن ترجمه ی لغت به لغت ِ rub it in your face باشد که انگلیسی اش در ذهنم بهتر معنی را می رساند اینجا و با اینکه میدانم معنایش به فارسی خیلی به گوش جالب نمی آید، چون در این لحظه آن را مناسب تر از اصطلاح به رخ کشیدن میدانم همین را استفاده میکنم) و هی جلوی رویت خدا و پیغمبر و اهل بیت گویان هر کاری بکند، بی آنکه واقعا از ته دل معتقد باشد یا اگر هم معتقد است به قصد نشان دادن اعتقادش یا سودجویی لا حول و لا قوه الا بالله گویان راه برود و حرف بزند و بخورد و بنشیند و برخیزد. همیشه این جور آدمها دلم را میزدند و مطمئنم که دیدن هر روزه ی شمار زیادی از همین خروس به دستانِ "به قمر بنی هاشم" گویان بوده است که بقیه ی ایرانی ها را هم از هر چه خدا و دین است رانده است. حالا کاری واقعا به این ندارم که هر کسی چرا به چیزی معتقد هست یا نیست. یکی شاید به هیچ چیز معتقد نیست و به خاطر همین آدمهاست که نیست، یکی شاید معتقد نیست و به خاطر این است که رفته مطالعه کرده و فکر میکند این ها نیستند یا دروغند یا به ما مربوط نیستند یا خرافه اند یا هر چه. در هر صورت کسی را در گور کس دیگری نخوابانده اند. چیزی که داشتم بهش فکر میکردم و جرقه ی نوشتن این متن را هم زد در ذهنم همان خشکه مذهبی بودن و ریاکاری و به رخ کشیدن بود.
اینجا که آمدم روسری را از سرم در نیاوردم. یعنی همان طوری که در ایران سرم میکردم بود. یک جایی می پوشیدم. یک جایی نمی پوشیدم و صد البته که هر چه گذشت پوشیدنم بیشتر شد. آن 4 سال و اندی پیش، تعداد روسری پوشانِ اینجا به شدت کمتر و انگشت شمار تر از الان بود. این بود که زیادی به چشم می آمد این یک تکه پارچه روی سر ما. از سمت غیرایرانی ها هم نه ها. همان ایرانی ها. این سال ها که گذشت شنیدم و دیدم که آدمها چطور بی آنکه با من دم خور شده باشند من را نماد تمام چیزهایی تصور کردند که فکر میکردند با بیرون آمدن از ایران ازشان دور شده اند. شاید انقدر هم شدید نبود و اصولا برای هیچ کس مهم نبود بودن من و این که چه می پوشم و به چه معتقدم، شاید هم شدیدتر بود، حداقل با استناد به اینکه اثرش در من شدید بود، چون عصاره ی چیزهایی که اول از دیگران و بعد مستقیم به گوشم میرسید همین بود. اوایل که می شنیدم بدجوری بر من سخت می گذشت. بعدها به من گفتند و من یاد گرفتم که سخت نگیرم. که بدانم اعتقاد واقعی به آزادی بیان یعنی اینکه هر کسی عقیده ای دارد و می تواند بیان کند. حالا یکی با عقیده ام مشکل دارد، یکی با تصویری که از عقیده ام دارد، یکی با خودم، یکی با آن پارچه ی نیم متری روی سرم. در هر صورت من نباید ناراحت شوم. فکر میکردم زمان که بگذرد، آدمها که بشناسندم دیگر در نظرشان جاسوس و مزدور جلوه نمی کنم و روسری ام من را از آنها جدا نمی کند و آن را نمادِ اُملی ام نمی دانند. حس نیاز به دوست داشته شدن و پذیرفته شدن در جامعه ای که این قدر از محیطِ آرام و آشنای خانه دور است مرا در حضور جمعی که شاید دوستم نداشتند و یا به اعتقادم معتقد نبودند و به آن می خندیدند به سکوت وا می داشت. من اما فکر میکردم اگر برنجم، اگر رنجشم را نشان دهم، یا انتقادی کنم جَو را متشنج و ناراحت میکنم و تصورشان از یک آدمِ مذهبیِ غیرمنعطفِ منتقد را تقویت میکنم. اما انگار این آزادی عقیده و بیان برای بعضی ها فقط برای آنهاست که به خاطر آزادی اش آماده اند. همان ها که خودشان مهاجرند و وقتی خبر دستگیری خانمی با مایو اسلامی در ساحل را می شنوند میگویند "بهتر! ببریدشون همون جا که ازش اومدن!"، "زشت کرده ساحل رو"، "از دست اینا فرار کردیم اومدیم اینجا". یعنی دین باید یک چیز شخصی باشد و مثلا من اگر مسلمان واقعی ام لزومی ندارد روسری بپوشم که همه بدانند اگر قصدم خودنمایی نیست! حالا نمی دانم مثلا یک چینی چگونه می تواند بدون چشم های کشیده و موی لختش راه برود اگر قصدش جار زدن نژاد و ملیتش نیست!
بارها در صحبت هایی که در جمع دوستان داشتیم به این اشاره شده که این روزها آدم ها آنقدر زودرنجند که نمی شود حرف زد، که نباید آستانه ی تحملمان آنقدر پایین باشد که به هر حرفی برنجیم و زندگی را بر خودمان و دیگران سخت کنیم. خودم هم به این معتقد شده بودم در این سال ها. منِ عزیز کرده ی ته تغاریِ یک خانواده قانع کرده بودم خودم را که نباید زود برنجم، حالا چه مسئله مذهبی باشد چه هر چیز دیگری. مسئله اما برای من دیگر این نیست. مسئله شخصی تر از این حرفها شده و من در این سالها آنقدر حرف ها شنیده ام و رفتارها دیده ام که الان دیگر تحمل به نظرم مسخره می آید. مسخره ترش وقتی است که حرفی و رفتاری از سمت هم وطنت باشد، که من جز از ایرانی این جا از کسی نرنجیدم. چه در حیطه ی مذهب و چه غیر از آن. در این سال ها بی تفاوت نشان دادم خودم را و بعد واقعا بی تفاوت شدم اما چاره ی کار بی تفاوتی نیست. چرا که من بعد ها نه به واسطه ی حرفهایی که از دیگران راجع به خود می شنیدم، که از افسردگی و مچالگی روحم و بی اعتماد شدنم به آدم ها، و نا امید شدنم از مهربانی آدم ها آزرده خاطر شدم. هر بدی ای که به ناحق دیدم ذهنم را تاریک تر و منفی تر کرد و الان می بینم که به نظرم اتفاقا باید رنجید و هرکس را که بی محابانه خطی رو صیقلیِ روحِ دیگری می کشد و به رنجش دیگری رضایت می دهد را از زندگی خود بیرون راند. کسی که اگر خودش به هیچ چیز معتقد نیست سالیان زیادی از زندگی اش را با کسانی گذرانده که معتقدند، پدر و مادری، فامیلی، دوستی، آشنایی. حالا اما اینجا که دین و اعتقاد از پیچِ هر رادیو و تلویزیون و بلندگوی هر مدرسه و مسجدی در گوشمان نمی پیچد، راه افتاده ایم و بی دینی را در گوش بقیه جار میزنیم. به خودمان اگر بیاییم اما، می بینیم که این هم همان خشکه مذهبی بودن است. همان است که فکر کردیم این جا ازش دور شده ایم. من نمی دانم از چه رنجیده اید، چه دیده اید و از که دیده اید، اما من محل دفن عقده های کسی نیستم. میدانم که اگر هم با کسی 4 بار نشست و برخاست کردیم و بعد دوری کردیم به صرف عقیده و ظاهر نبوده این فاصله. گاهی آدم حتی بی دلیل از یک کسی خوشش نمی آید. اما اگر چیزی ندیدید و رو برگردانید و حرف زدید و مسخره کردید بدانید که آن کس که باید صدای اعتراضتان را به گوشش میرساندید، کسی که باید ازش انتقام می گرفتید، من نبودم.
هر چه بیشتر رنجیدم از حرفها و رفتارها و بیشتر خندیدند ملت بر نذری خوردن و عزاداری، اعتقادم برایم عزیزتر و بزرگ تر شد. زندگیِ تنهایی در غربت آسان نیست که با هر حرف و برخورد و کار نسنجیده ای بر هم سخت ترش کنیم. با ترازوی خودتان نسنجید بقیه را، خوب نیست انقدر راحت قضاوت و دل شکستن و نشستن و دیدن. حساسیت ِ بیش از حد خوب نیست، اما دیگر از آن طرف بام هم نیفتیم. متاسفانه انتقام جو بار نیامده ام و بلد هم نیستم وقتی کسی خیالش هم نیست که دلم را می رنجاند، چطور تلافی کنم. معتقدم که اتفاقا آن ها که فریادِ "من بی اعتقادم" و "من بی نیازم" و "من محکمم و حساس نیستم" شان گوش فلک را کر کرده است، اتفاقا سخت به بی اعتقادیِ خود و بر حق و درست بودنش معتقدند و حساسند و نیازمند. فقط حساسیتشان زیر صدای بلند اناالحق شان مخفیست. همه ی ما حساسیم، حساسیتهایی داریم، بد نیست کمی هم احساس مسئولیت کنیم نسبت به پیامد رفتارمان. هیچ کدام ما نمی دانیم چه در دل دیگری می گذرد. قضاوت نکنیم. ما نمی دانیم دل هر کس به چی بند است. شاید آن قضاوتی که می کنیم، حرفی که میزنیم در حین خنده و شوخی مان و خودمان هم نمی فهمیم چقدر بُرّنده است، بزند بند دل کسی را پاره کند. خوب نیست. نکنیم.
تصمیم گرفتم جای حرفهای مغزم باشه