از صبح که پا شدم امروز تا همین الان چه فکر ها که از سرم نگذشته. حس اینکه چه روز بهاری ِ روشنیه امروز. که چه گرمه. چه مثل صبح روزهای تعطیل ِ ایرانه. بعد حس اینکه انقدر بزرگ شده ام که الان خودم برای خودم خانه ای کرایه کرده ام. خانه ای که خودم تمیز نگاهش میدارم و تزیینش می کنم و از آتش شومینه ای که خودم روشنش می کنم گرم است. خانه ای که خرجش را از درآمد خودم می دهم. یادم هست که بعد به این فکر کرده بودم که کاش گردو داشتم که با پنیری که شبیه پنیرهای ایران است می خوردم. اما یادم آمده بود که نانم هم مثل نان های ایران نیست و کلا بیخیالش شدم و نگذاشتم حس نانِ سنگک نداشتن ، حس خوب این صبح ِ بهاری در خانه ی نقلی ِ گرمم را خراب کند. صبحانه که می خوردم ایمیلهایم را چک کردم و تصمیم گرفتم امروز از خانه کار کنم. حس های دیگری که آمد حس دلهره ی به موقع انجام دادن ِ کارهایم بود و دلواپسی ِ جمع و جور کردن ِ مدارک برای فردا. حسِ بعدی حس دلتنگیِ سختی بود که گریبانِ گلویم را گرفت. حس بعدی حس خوشحالیِ تمام کردنِ بخشی از کارها بود و بعد حس قشنگی از تنیس بازی کردن در هوای بهاری و تمیز و خوشرنگ داشتم. اینکه حس می کردم بابا احساس رضایت می کند از این راه ِ دور که دارم ورزش می کنم. این که حس کردم انقدر بزرگ شده ام که در همچین روزی حواسم باشد که خوب کار کنم، خوب غذا بخورم، شاد باشم، ورزش کنم و استشمامِ این هوای تمیز حسِ نوستالژی ام را برانگیزاند. یاد روزهایی بیفتم که همراه بابا می رفتم و در پارک رو به روی خانه می دویدم. روزهایی که صبحانه نخورده می رفتیم تنیس و وقتی بر میگشتیم صبحانه نون و پنیر و گردو می خوردیم و کره عسل. روزهای شاد. روزهای روشن. روزهایی که دلم ساده شاد می شد. روزهایی که صبحش را با همه ی اعضای خانواده شروع می کردم. که وقتی بابا می رفت سرِ کار می گفتم خداحافظ و مامان میگفت: "گفتی دستِ خدا به همراهت؟" و من عادتم شد به بابا بگویم خداحافظ، دست خدا به همراهت. و بعد منتظر میشدم تا بابا ظهر با یه پلاستیک تا سرش چیزی (خوراکی) بیاید خانه.

همین حالا که این ها را می نویسم به اندازه ی تمام این دنیا دلگیرم. دلگیرم از خودم که اینجا هستم. که نیستم تا سنگ صبورِ بی تابی های بی دلیل و غیرِ منطقی مامان باشم. وقتی که بی هیچ دلیلی با کوچکترین حرفی تمامِ صبوری های چندین و چند ساله اش تمام می شود، جوش می آورد و انگار می خواهد تمام تنهایی این همه سال زندگی در غربت را از تهِ دل فریاد بزند. الان که فکرش را میکنم می فهمم که مادرم خیلی مَرد بود. دخترِ کم سن و سالی بود که از خانواده اش جدا شد. فکرش را که می کنم خوب دلی داشت. الان که فکرش را می کنم می بینم خیلی طول کشید تا بفهمم که مادرم کم کاری نکرده است. خیلی طول کشید تا بفهمم که مادرم از همان اولش مادر به دنیا نیامده بود. او هم مثلِ من عزیزِ خانواده ای بود که دل کرده بودند دختر به راه ِ دور بدهند.فکرش را که میکنم باز هم نمی فهمم چطور طاقتی داشت که با اوضاعِ آن روزهای جنگ و انقلاب طاق نشد. چه جور کوهی بود که آب نشد.مادرم را من خیلی دوست دارم. کوه صبر است و غصه. دلش غصه دارد. اندازه ی بی کَسی ِ همه ی این سال ها درد دارد. اندازه ی همه ی این سال ها که ما خُرد بودیم و نفهمیدیم که بهانه گیری هایش از چیست. نفهمیدیم که دل بُریده از خانواده اش و ما را تکیه گاه ِ خودش می خواهد. حالا که می فهمم، حالا که فکر می کنم که می فهمم، دورم. دورم و شرم دارم از خودم و مادرم. با خودم فکر میکنم چه کرده ام که یک روزی مثل امروز که حرفِ بی حسابِ یک آدمِ از خدا بی خبر اینقدر دلِ مادرِ من را به درد میاورد مادرِ من نمی تواند راحت برایم دردِ دل کند. کجا با بی محلی و سردی جواب تلفن هایش را داده ام که بیست بار از من عذرخواهی می کند برای اینکه بعد از این همه مدت 1 ساعت با من حرف زده است. بهش نشان داده ام که کدام آپولو  را دارم هوا می کنم که از من عذر خواهی می کند که وقتم را گرفته است. که از من می خواهد حلالش کنم که گذاشته ام حرفِ دلش را بزند. که انقدر باید فکر کند نازکم و همین حالا هم فکر ناراحتیِ من است. فکرِ اینکه نکند دخترِ دسته گلش در غربت ناراحت شود که او ناراحت است.

چند وقتی است به این نتیجه رسیدم که ما همه تنهاییم. همه ی ما. در نهایت به زندگیِ هر کس که موشکافانه نگاه می کنم فقط تنهایی می بینم. الان که تنهایی را چشیده ام، که تنهایی را زندگی کرده ام، دلم می خواهد فریاد بزنم و بگویم مادرم کاش فریاد می زدی. کاش آن زمان که دلت زخم می خورد فریاد میزدی. کاش بلد بودی به فکرِ خودت باشی. کاش کمی از خودت را برای خودت و برای اکنونِ ما نگاه میداشتی. حتی الان هم حرفهایم رنگ خودخواهی دارند. انگار می خواهم خوب باشی که برای من باشی. اما نه. کاش می شد روزی می آمد که میدیدم زندگی کرده ای. راضی هستی و فریاد نداری. من مادرم آوارگی را انتخاب کرده ام. آواره تر و تنها و بی کَس تر از آنم که بتوانم تضمین کنم که لااقل از حالا به بعد بشوم سنگ صبورت، خانه ای داشته باشم که بشود خانه ی امیدت.

حرفم امشب بیشتر از نوشته ای بود که نوشتم. اما نوشته را همین جا تمام می کنم. همین جا که دلم لبریز است. نمی خواهم بگردم و از بینِ کلمات واژه ای پیدا کنم تا متن را مثلا تراژیک  پایان دهم. غمِ مادرم کهنه است و فریادش نا تمام. پس این نوشته نیز هم.