این آخرین باری که رفتم ایران تقریبا نابود شدم. نمی دانم نابودی از کجا شروع شد. و نمی دانم که تمام شده است یا نه. بعید میدانم شده باشد. چون اگر تمام شده بود من الان شروع به نوشتن نمی کردم. شاید هم تمام شده چون اگر نشده بود من الان شروع به نوشتن نمی کردم. لازم نیست ابرو بالا بیندازید که این چه طرز حرف زدن است و فلان. این که چطور دو جمله ی کاملا متضاد می توانند دلیلی باشند برای یک نتیجه گیریِ واحد. اما همین است که هست. یعنی می گویید اختیار نوشته ی خودم و فکر خودم و استنباط و استنتاج خودم را هم ندارم؟ واقعا یادم نیست آخرین باری که اختیار انجام کاری دست خودم بوده کِی بوده است. البته میدانم که هیچ احدی روی این کره ی خاکی نمی تواند ادعا کند که هیچ کاری را بدون اراده و انتخاب خودش نکرده و نمی کند اما باز هم انگار هیچ چیز ِ این دنیا آن طور که من میخواهم نیست. من نمی دانم چرا انقدر از همه چیز ناراضی ام. چرا هرقدر احساس میکنم که بیشتر تلاش کرده ام، که کمتر خواسته ام، کم توقع تر بوده ام، صبورتر بوده ام دنیا و آدم هایش بر من سخت تر گرفته اند. هر چه ساکت تر ماندم محکمتر زده اند. صدایی، آهی، ناله ای، اعتراضی اگر کرده ام سرزنش شنیده ام و سکوت اگر کرده ام پرسیده اند چرا لالم. حالا البته موضوع نوشته ام نه بی انصافیِ آدم هاست نه سردرگمیِ خودم. میخواستم از خانه بگویم. مثل همه حرفای دیگرم. مثل همه ی نوشته های دیگرم. خانه را من هنوز نتوانستم معنی کنم. خانه یک عمر برایم فقط و فقط یک معنی داشت. خانه آن کنجِ کوچکِ حیاط دار بود با آن درختِ مویش. همان که ساقه اش پیچ خورده بود رفته بود بالا و بابا انگار شاخه هایش را با چیزی نگه داشته بود طوری که انگار سقفی باشد بر ورودی ِ در حیاط که آن هم کوچک بود. خانه را کم کم بابا تغییر داد. ما داشتیم بزرگ می شدیم و دیگر نمی شد همه مان ردیف در یک اتاق جا شویم. خانه با ما بزرگ شد. ما ذوق کردیم. خانه بزرگ تر شد، قشنگ تر شد. نو شد. از بین تمام خانه های کوچه ی پنجم فقط خانه ی ما و دو تای دیگر از همسایه ها بود که تقریبا شکل قبلی خودشان را حفظ کرده بودند. بقیه، ساختمان های چند طبقه و بزرگی شده بودند. همه انگار دست به دست هم داده بودند تا ما تصویر خانه و کوچه و محله ای که در آن بزرگ شدیم را بعدها فقط با دست اندازی به آن کورترین نقاط مدفون در مغزمان به یاد بیاوریم. خانه بزرگ شد و ما بزرگ شدیم. هم ما هم مامان و بابا. من ولی نفهمیدم. نفهمیدم زندگی چطور گذشت. از همان وقت هم که دختر بچه ی دبیرستانی بودم و سرم توی درس و کتاب و مدرسه، کاملا متوجه بابا و مامان بودم و سعی می کردم قدر بدانم داشتنشان را و بودنشان را و فداکاری هایشان را. بفهممشان. باری بردارم از دوششان. لبخندی بیاورم بر لبانشان. من اما خیلی کوچک بودم. با عقل آن موقع ام فکر میکردم دارم زیاد می فهمم و دارم قدر میدانم و دارم میدانم که چه نعمت هایی در زندگی دارم. بعد آمدم این جا. این جا بیشتر فهمیدم چه داشتم. چه دارم. این جا بیشتر وقت داشتم که فکر کنم. به زمانی که من حتی به دنیا نیامده بودم. قبلا نوشته ام از مامان. اما برای کسی نخواندم آن را. متن ِ بسیار احساسی و نفس گیری بود. متن بسیاردلگیری بود. احساس دختری به مادر. حرفهای زنانه ای داشت. حالا شاید یک روزی آن را هم این جا گذاشتم. این هم مهم نیست. مهم این است که این جا که آمدم فهمیدم مادر و پدرم که بودند، چه کردند، چه شدند. همه و همه برای پا گرفتنِ ما. برای داشتنِ خواسته هایمان. چقدر بر خودم خرده گرفتم بابت داشتن تمام چیزهایی که به من داده بودند. الان به این فکر می کنم که من باز چه بیهوده تصور میکنم که با فکر کردن به مامان و بابا چه قدر دارم می فهمم که چه گوهری هستند و چه از خودگذشتگی ها کردند. الان اما فرقش این است که این فکرها را که میکنم پوزخندی میزنم. میدانم که تا دنیا دنیاست نخواهم فهمید چه گذشته است بر سرشان تا ما شدیم این که شدیم و باز تا دنیا دنیاست من خودم را میخورم که چرا بیشتر نفهمیدم، بیشتر قدر ندانستم، بیشتر کمک نکردم، بیشتر دردی ازشان دوا نکردم و باری از دوششان بر نداشتم. حالا اما هنوز حرفِ من این ها که گفتم هم نیست. داشتم می گفتم این بار ایران رفتن تباهم کرد. یک اشکالی دارد از ایران خارج شدن. البته نمی دانم یکی است یا بیشتر. و آن اینکه آدم عزیزانش را ترک می کند. گفته بودم که مثل این است که قسمتی از خودت را جا میگذاری پیششان. در هر خداحافظی تکه ای از وجودت میماند آن جا که گفتی خداحافظ، که لب گزیدی، رو برگرداندی و دانستی  که تمام شد تمام فرصتی که داشتی برای لمس دستها، برای خیره شدن به چشمها، برای دیدن خنده ها، برای شنیدن نفس ها، برای حس حضور. اما باور می کنید اگر بگویم که اشکالِ از ایران خارج شدن حتی این هم نیست؟ چرا که من خدای خودم را هر روز شکر میکنم برای فرصتی که به من داد تا یاد بگیرم روی پای خودم بایستم. جرئت کنم تنهایی کاری کنم. موفق شوم. شکست بخورم. پشیمان شوم. اشتباه کنم. یاد بگیرم. بخندم. بخندانم. اشک بریزم و آستین شوم بر اشک های خودم و دیگران. مشکل ِ من این ها نیست. که همه ی ما یک روز از خانواده جدا میشویم. و من خوشبختم که صدایشان را می شنوم، تصویرشان را می بینم و تلاششان را برای یاد گرفتن کار با کامپیوتر و اسکایپ و وایبر و تلگرام و چه و چه و چه. من برای همه ی اینها خوشحالم و شاکر. مشکلِ من این است که انگار آنها که میروند از پیشِ عزیزانشان، وقتی دور می شوند، خیلی دور، فکر می کنند که زندگی در جایی که قبلا بوده اند متوقف شده است. فکر می کنند همه چیز و همه کس ایستاده اند او برود بشود دلخوشی و امیدِ پدر و مادر و بازگردد و همان دخترِ لوسِ کوچکِ خانه باشد. شیطنت کند، برقصد، قهقهه سر دهد، کیک و گل بخرد بی مناسبت، بحث کند، حرص بدهد، حرص بخورد. خلاصه هم او همان باشد که می رفت هم بقیه همان باشند که مانده بودند. من بعد از این چند سال فهمیدم این را. دیدم میروم و مامان با تعجب می پرسد که چرا ساکتم. دیدم میروم و می بینم امیرسام شعر می خواند و ساز می زند و می نویسد و برایم خاطره تعریف می کند. می بینم مامان عینک می زند و بابا نصف شده است. عباس کم حرف تر از قبل است و اعظم به فکر این است که به من خوش می گذرد یا نه. وحید نیست و من احساس می کنم حتی نباید بخواهم بدانم چرا انقدر کم پیداست. مشکلِ از ایران بیرون آمدن این است که تو حتی کم تر از قبل می فهمی که مادر کِی خندید و پدر کِی شیطنت کرد. آن ها هم فراموش می کنند که زمان فقط برای آنها نمی گذرد. یادشان می رود که من این جا دارم بزرگ می شوم. مامان شاید نمی داند که من اگر در خانه هم بودم بعد از چند سال شاید کم حرف تر و ساکت تر از قبل بودم. اما مادرانگی زیاد دارد. ربطش میدهد به اینکه حتما این جا بر من سخت گذشته است. مامان شاید فراموش می کند که من در خانه هم که بودم بزرگ می شدم حالا که دیگر دارم این سرِ دنیا بزرگ می شوم. تنهاتر و بی کس تر از خودش وقتی هم سنِ من بود. بابا نمی پرسد چرا ساکتم فقط آب  می شود. می خواهد همه ی پدری ای که میخواسته من باشم و در حقم بکند را همان چند روز نثارم کند. نمی داند من همین طوری هم مقروضم به او و دستهایش. نمی داند خودش و مامان پدری و مادری را خیلی وقت پیش در حق ما تمام کرده اند. نمی دانند که تمام چیزی که من یک روزی از این دنیا می خواستم این بود که ما باز همدیگر را همان طور که در فرودگاه بوسیدیم بیابیم اما نه آن ها آن طور ماندند نه من آن سپیده ام که بودم.