فکر میکردم خیلی که دیر شده باشد باید ساعت 2 یا 3 صبح باشد. صدای اذان که بلند شد به خودم آمدم و فهمیدم 6 ساعت از لحظه ای که خواندن سطرهای اول کتاب را شروع کرده ام گذشته و من با وجود تمام خستگی ای که از کار و هیاهوی روز در ذهن و بدنم بود، بی آنکه جنبش و لرزش و آوا و تغییر چیزی را در اطرافم حس کنم مشغول خواندنم. این کتاب سال ها در لیست کتابهایی بود که میخواستم بخوانم. کتاب دیگری از همین نویسنده را خیلی سال پیش، شاید سال های آخر دبیرستان یا سال های اول دانشگاه خوانده بودم. جزییات داستانش دیگر در خاطرم نمانده اما یادم هست وقتی تمام شد احساس خوبی از خواندنش داشتم.
مدتی در انتخاب کتاب سخت گیرتر بودم. شاید برای اینکه باید کتاب ها را به انگلیسی و با قیمت بالا میخریدم. انگلیسی بودنش سرعت خواندنم را پایین می آورد. برای همین تا از خوب بودنش مطمئن نمی شدم نمی خریدم. به نظرم باید ارزش وقت و هزینه ای که قرار بود برایش بکنم را میداشت. اما الان مدتیست دارم سعی میکنم آسان تر بگیرم و از محدوده ی امن خودم هم بیرون بیایم. مثلا همین چند وقت پیش یک کتاب ضخیم انگلیسی وسترن-طور خریدم. خیلی عالی بود. دیدم این سخت گیری دارد مرا از تجربه ی ژانرهای دیگر بی نصیب میگذارد. همین است که حالا دارم روی خودم کار میکنم تا دیدن هیچ فیلمی و خواندن هیچ کتابی را وقت تلف کردن ندانم. با این حال آن حسِ ناخودآگاهی که بلافاصله بعد از اتمام کتاب به من دست میدهد را نمی توانم انکار کنم و نادیده بگیرم. میتوانم خودم را قانع کنم که خب این هم حرفی و قصه ای بود که شنیدی، اما احساس واقعیم نسبت به آن کتاب همان است که درست در لحظه ی بعد از خواندن آخرین کلمه به من دست میدهد، قبل از اینکه مغزم شروع کند به تحلیل و حلاجی و سعی کند برای آن احساس توصیفی و توجیهی و اسمی پیدا کند.
کتابهای زیادی خوانده ام که بعد از شروع به خواندنشان به سختی توانسته ام برای انجام کار مهم تری نیمه کاره رهایشان کنم. به یاد ندارم کتابی این طور مرا متاثر کرده باشد. طبیعتا هر کتابی در هر زمان با توجه به درک و برداشت و سواد و شعور خواننده میتواند میزان تاثیرگذاری متفاوتی داشته باشد. اما این کتاب. نمی دانم چطور توصیفش کنم. شاید به هق هق افتادن های پیاپی ام نشانه ای از میزان اثرگذاری اش باشد، شاید زیبایی اش در به قلیان انداختن انواع و اقسام احساسات انسانیم باشد. نمی دانم. شاید ارزش معنوی خود کتاب بود. شاید نزدیکی فرهنگ نویسنده و بستری که داستان در آن اتفاق می افتاد به فرهنگ خودم و به تاریخ و سرگذشت و اتفاقات دور و نزدیک زندگی هامان باشد. نمی دانم...
کتاب بسیار معروف است و از آنجا که خداوند نعمت داشتن دوستان بافرهنگ و فرهیخته را به من عطا کرده، مطمئنم این کتاب را خوانده اید. نمی دانم شما چه حسی داشتید با خواندنش یا چه میخواستید از داستان. من دلم میخواست حسن زنده می ماند. دلم میخواست امیر می توانست جبران کند. نه که فکر کنید امیر را لزوما مقصر میدانستم، نه. نمی دانم. هم مقصر بود هم نبود. دلم نمی خواست فرزند حسن هم آن چه بر پدرش گذشته بود را تجربه کند، و چه بسا بدترش را. دلم نمیخواست بابای امیر از عرش بر فرش بیفتد. دلم میخواست حسن به مدرسه میرفت و هیچ وقت اینکه از کجا آمده، این که به کجا می تواند برود را تعیین نمی کرد. من حتی وقتی کمال (یا ولی؟!) تجربه ای مشابه حسن داشت احساس خنکی نکردم. فکر نکردم چه خوب که به سزای عملش رسید. من از رویارویی امیر و آصف به اندازه ی امیر وحشت و تعجب کردم و با دانستن داستانِ حسن نفسم گرفت. تنها 3 بار کتاب را زمین گذاشتم. هر 3 بار برای این که بتوانم نفس بکشم!
به نظرم قهرمان داستان حسن بود. در تمام مدتی که کتاب را میخواندم دلم میخواست حسن، به تلافی ستمی که بر او رفته بود، به خاطر زحمتی که میکشید، به جبران همه ی کمبودها، در جواب دل بزرگ و قلب معصومش و زندگی شرافتمندانه ای که داشت، به اوج میرسید. اگر قرار بود زنده بماند به بالاترین درجه ها میرسید و اگر قرار بود بمیرد، مرگ شکوهمندانه ای برایش رقم می خورد. اما نه. نویسنده بسیار بی رحمانه، ساده ترین و ناگهانی ترین و بی دلیل ترین و بی شاخ و برگ ترین انتها را برای زندگی حسن نوشت. شاید هم همینش کتاب را برای من فوق العاده جذاب کرد. این که عدالت و مجازات راه خودش را پیدا میکند، حتی بعد از چند نسل. این که همه ی ما در تاریکی مثل همیم. اینکه حسادت و مهربانی و بخشش و کینه و طمع و ترس و شکست و غرور و چه و چه و چه در وجود همه ی ما هست و ما اصلا با داشتن اینهاست که انسانیم. این که زندگی بی مروت تر و غافلگیر کننده تر از این هاست که منتظر بماند ما بر ترسهایمان غلبه کنیم و قوی شویم تا برویم دنبال خواسته هایمان، تا برویم دنبال جبران اشتباهاتمان، تا قدمی برداریم برای شادی دل درمانده ای، تا گوشی باشیم برای درد دلی، تا صدای مظلومان شویم و حرف دلهایمان را بزنیم.
کتاب در سال 2003 متشر شده است. یعنی 6-7 سال بعد از اشغال افغانستان به دست طالبان. یعنی احتمالا در دوران اوج ورود مهاجران از افغانستان به ایران. در کتاب اشارات متعددی به ایران شده است و در تمام آن ها از ایران به خوبی یاد شده، مثلا اینکه پیشرفته بوده، یا فلان کار خوب را کرده، یا اقتدار داشته. چقدر برای من ارزشمند بود که نویسنده ی افغان این کتاب، تصویر بی خط و خشی از ایران به نمایش میگذارد حال آنکه ما خودمان خوب میدانیم با مهاجران افغان در کشورمان چطور تا کردیم.
داستان از این جهت به دلم نشست که بخشی از آن در آمریکا اتفاق میفتد. شاید اگر این کتاب را همزمان با آن یکی کتاب از این نویسنده میخواندم اینقدر با توصیفاتش از تنهایی و بی کسی و مریضی و بیکاری و تحصیل و کار و پیشرفت و زندگی در غربت به عنوان مهاجر همزاد پنداری نمی کردم. این که برای خودت زندگی و گذشته و اصل و نصب و برو و بیا و کار و بار و اسم و رسم و دوست و فامیل و آشنا داشته باشی و بعد بخواهی همه اش را از اول بسازی انقدر برایم ملموس نمی بود.
شاید دلیل دیگری که کتاب به این معروفی را تا کنون نخوانده بودم این بود که قرار بوده آن را از دوستم هدیه بگیرم. بی مناسبت ترین و غیرمنتظره ترین هدیه در زندگی ام. در شهری که نه خودم در آن زندگی میکنم نه او. در دورانی که نه خودم در کشورم زندگی میکنم نه او. زمانی که نه خودم دوری از خانواده را تاب آورده ام نه او. خودش هم هدیه را نیاورد. کسی از اقوامش کتاب را همراه با یک جعبه شکلات به دستم رساند. خانمی بی نهایت زیبا و با وقار هدیه را به من سپرد، از طرف دوست قدیمی و همکلاسی دوران راهنمایی ام، دوست افغانم. همین خودش مصداق واقعی پیام داستان بود که خوبی گم نمی شود. من البته نمی دانستم (و هنوز هم نمی دانم) که هدیه را به پاس کدام خوبی به من داد. چون من هر چه خاطراتم را شخم زدم و زیر و رو کردم یادم نیامد چه کرده ام که او در چنین روزی و حالی این طور شور و شعف به دلم ریخت. البته حقیقتی که در این سال های عمرم یاد گرفته ام این است که محبت دیگران در حق ما از لطف خودشان است نه خوبیِ ما. چه بسا خوبی ها و لطف ها و زحمت ها که به دست فراموشی سپرده می شوند. اما میدانید در این مورد خاص به چه نتیجه ای میرسم؟ این که حالا اگر کاری هم برایش نکردم، خاطرم نیست که رنجانده باشمش یا دردی به دردهایش اضافه کرده باشم. همین. شاید اگر بقیه ی همکلاسی ها و معلم ها و ناظم هایمان هم کاری به کارش نداشتند، اگر احساس نمی کرد نمی تواند شکایت کند، اگر در مقابل هر درد و زخم سکوت نمی کرد، آنوقت شاید محیط مدرسه مان برایش آنقدر تنگ و سخت و خاکستری و گرفته نبود که خاطره ی مثبتش از مدرسه رفتن در آن سال ها "من" باشم! کسی که تنها ویژگی اش این بود که کاری به کارش نداشت! منی که شاید او و خیلی های دیگر ندانند ولی خاطره ی مدرسه رفتنم از او هم خاکستری تر و گرفته تر بود! برای چون اویی که بیشتر از من ایرانیست، در تهران متولد شده و آنقدری که به ایران تعلق خاطر دارد شاید به افغانستان نداشته باشد! او که حالا به کشورهای زیادی سفر کرده و در کشورهای زیادی زندگی کرده و به زبان های مختلفی صحبت میکند و اگر اراده کند دوستان زیادی خواهد داشت که در هر کشور با هر زبان و مذهب و قومیت و ملیت، درِ خانه هایشان را به رویش باز کنند تا او احساس صاحب خانگی کند.
هر وقت یاد دوست افغانم میفتم می ترسم. شما هم اگر به عمقش فکر کنید وحشت میکنید. من آن زمان نمی دانستم که همکلاسیم از چه خانواده و اصل و نصبیست. حالا که میدانم با خودم فکر میکنم اگر حال و روز احساس کودکی که در کشورم متولد شد، با وجود داشتن چنان خانواده ی درست و فهمیده و فرهیخته و تحصیلکرده ای، صرفا به این دلیل که از تبار افغانستان بودند آنچنان بود، چه بر سر بقیه ی کودکان افغان آمد در ایران؟ بر سر خانواده هایشان، سرنوشتشان. فکر ترسناکیست. ما ایرانی ها در غربت هم با خودمان بهتر از این نیستیم. ما همان هایی هستیم که تاب دیدن یکدیگر را نداریم. مالامال از غرور و تعصب، نژادپرست هم نه، خودپرستیم. آنقدر که به خودمان اجازه میدهیم به هموطنی که هم عقیده ی ما نیست، شکل ما نمی پوشد و فکر نمی کند و رفتار نمی کند بگوییم "برگرد ایران، ایران برای امثال تو جای بهتریست" و یا به خاطر پوششش او را نماینده ی مناسبی از ایرانیان ندانیم. اینها آنقدر در گمراهی خود غوطه ورند که متوجه نیستند این حرفشان بیش از هر چیز توهین به خودشان و زادگاهشان و بعد از آن اهانت به خاک مقدسی است که همه ی ما از آن متولد شدیم، در آن پا گرفتیم و بالیدیم.
حالا که نوشته را به این جا رسانده ام نمی دانم چطور جمع و جورش کنم. مغزم زیر آواری از افکار و کلمات مدفون شده. متنی که اینجا گذاشته ام شاید یک سوم آن چیزی است که نوشته ام و شاید یک صدمِ آن چیزی است که میخواستم بگویم. از تبعیض جنسیتی گفته بودم. با خواندن آن کتاب نمی شد از تبعیض نژادی نگویم. دلم میخواست میشد بیشتر گفت، بیشتر شنید. حالا ولی از فشار این همه فکر و هجوم این همه احساس باز نفسم نای بالا آمدن ندارد. ادامه اش باشد برای بعد. اگر نفسی ماند.