نامه به کودکی که شاید زاده شده باشد
از وقتی خاطرم هست دلم خواسته کودکی را به فرزندی بگیرم. یادم نیست از کی. شاید از دوران دبیرستان. در تمام این سالها، هیچگاه نظرم و احساسم نسبت به این کار تغییر نکرد. فقط گاهی بیشتر شدت گرفت. بارها با خودم کلنجار رفته ام و برای مدتی طولانی بحثی درونی داشته ام که بچه چه جنسی باشد، چند ساله باشد، ایرانی باشد یا نه، اگر ایرانی بود مال کجای ایران و اگر ایرانی نبود مال کجای جهان باشد، جسمی و ذهنی سالم باشد یا نه. اوایل تصویرم از زندگی با این فرزند تصویری حداقل سه نفره بود. آن زمان ها تصویرم از خانواده محدود میشد به نمونه هایی که دور و برم دیده بودم. هر خانواده یک پدر داشت یک مادر و تعدادی فرزند. برای من آن زمان ها مشغله این بود که همسرم هم باید راضی باشد به این کار و چه کنم اگر راضی نشد. فکر میکردم باید به عنوان شرط ازدواج مطرحش کنم و مطمئن باشم که نه تنها راضی است بلکه مشتاق هم هست. برای پا در چنین راهی گذاشتن رضایت کافی نیست به نظرم. خلاصه که این ها بود در ذهنم و بسیار معتقد بودم که باید اول ازدواج کنم بعد بیفتم دنبال کارهای سرپرستی بچه. به نظرم بچه را بدون هر یک از والدین بزرگ کردن کار سخت و شاید غیرمنصفانه ای بود.
جدیدا، شاید در اثر چند سالی زندگی کردن در سرزمینی دور از خانه، شاید به خاطر دیدن نمونه های متنوع تری از خانواده، شاید به خاطر جسارتی که تنهایی زندگی کردن در خاک این غرب وحشی به من داد، افکار هم جسورانه تر و وحشیانه تر به ذهنم خطور میکنند. مثلا اینکه دیگر نیازی به وجود پدر برای به سرپرستی گرفتن یک کودک نمی بینم. دلایل زیادی هم دارم. یکیش همین که اگر فکر میکردم بچه را بی پدر بزرگ کردن کاری غیرمنصفانه ای ایست، الان دیگر فکر میکنم که بچه ی بی سرپرست یا بدسرپرست را اگر یک نفر که دوستش داشته باشد و بی قید و شرط حمایتش کند سرپرستی کند هم غنیمت است. حالا بعدها اگر پدری پیدا شد که شد، نشد هم نشد. قبلا فکر میکردم کودک باید نوزاد باشد. تا خودم تر و خشکش کنم، شب بیداری بکشم، و ازش به خاطر بی خوابی های شبانه و روزانه ام متنفر شوم تا خیلی دوستش داشته باشم و وصله ی تن خودم بدانمش. که بعدها او هم به خاطر بیاورد که بی تابِ بی تابی های شبانه اش من بودم و این بشود مهر تاییدی بر مادری من. یک دلیل دیگرش این بود که بچه نداند که من مادرش نیستم. اما بعد، فکر این که یک روزی باید بنشانمش رو به روی خودم و با چهره ی رنگ و رو رفته و زهره ترک شده از ترس و اضطراب حالیش کنم که بچه ی من نیست و بچه ی کیست و فلان و بهمان، همین الان هم عرق سرد بر پیشانی ام می نشاند. این است که شاید ترجیح میدم به یک سنی رسیده باشد که تقریبا بفهمد که اوضاع از چه قرار است. اما خب تمام این حساب کتاب ها در نهایت چرت است چون اصلا معلوم نیست همه ی این معیارهای مد نظر من برای پذیرفتن فرزند اهمیتی داشته باشد.
چیزی که الان اهمیت دارد همین است که امروز، با تمام خستگی ای که احساس میکنم، با مریضی و بی حالی و اعصاب خردی که دارم و در حالی که از زمین و زمان شاکیم و حاضر نیستم به هیچ کس و هیچ چیز جز به خودم و یک چرت خواب فکر کنم، این آرزوی دیرینه باز در من به قل قل افتاد.
چیزی که الان اهمیت دارد احساس شادمانی ایست که لحظه ای سراسر وجودم را فراگرفت از اینکه که در کشوری زندگی میکنم که (به احتمال خیلی زیاد) به من، یک دختر مجرد تنها، در صورت داشتن شرایط مناسب، این اجازه و فرصت را خواهد داد که کودکی را به فرزندی بگیرم تا یک روزی که مثل امروز بودم، دستش را بگیرم ببرم با هم در سرمای زیرصفر بستنی بخوریم تا هر دو سرما بخوریم و از پا بیفتیم! (این طور مادری میشوم من!)
چیزی که اهمیت دارد این است که فرزند من بیاموزد که تنهایی درد نیست، شکست نیست، بد نیست. می خواهم اصلا تنهایی بزرگش کنم که ببیند تنهایی عجیب نیست. ببیند تنها نیست. بفهمد که در نهایت همه ی ما تنهاییم و باید تنهایی زندگیمان را پیش ببریم. که می شود تنها بود و به همه عشق ورزید. می خواهم ارزش زندگی کردن با خودش را بداند. بداند که اول از هر چیز باید با تنهایی خودش زندگی کند.
چیزی که اهمیت دارد این است که من در این لحظه که در ضعیف ترین حالت جسمی و روحی خودم هستم و دقیقا قبل از شروع کردن به نوشتن این متن یک سری جر و بحث داشته ام، آنقدری در خودم احساس قدرت میکنم که فکر کنم به همچین فکری. میخواهم فرزندم، خصوصا اگر دختر باشد، بداند که بی عیب و بی شکست، بی نقص و بی اشتباه نمی شود زندگی کرد. که اگر هیچ کدام اینها نبودند یادگیری و رشد و محبت و بخشش معنا نداشت. میخواهم بداند انسانی که از دل رنجها و اشتباهات و شکستهایش، از لابه لای خرده شیشه های احساسش برمیخیزد دیدن دارد. و انسانی که اینسان همچون ققنوس از خاکسترِ پوچی ها و پوسیدگی ها عروج میکند ستودنی تر و صیقلی تر و دیدنی تر است.
خوشحالم که واکنش من به ناملایمات زندگی از پا نشستن نیست. که گریه میکنم، آسمان و زمین را در مغزم به هم می بافم، خرد و خمیر میکنم خودم را، اما ایمان دارم به استقامتم و میدانم که همه ی اینها فقط برای اینند که از من انسان بهتر و قوی تری بسازند. برای اینند که من خودم را، توانایی ها و ضعف هایم را، و اطرافیان و حامیانم را بهتر بشناسم. میخواهم سال ها بعد که فرزندم این را خواند به خودش ببالد که در لحظه ای که هنوز فرزند من نبود هم خیال داشتنش به من قدرت داد. می خواهم بداند که از الان دوستش دارم و بی صبرانه منتظر روزیم که اعظم به نقاشیش نگاه کند و بپرسد که آن دو نفری که نقاشی کرده که هستند و او بگوید: این منم، اینم مامان.
و منظورش از مامان من باشد...
تصمیم گرفتم جای حرفهای مغزم باشه