آن شب قدر
مدتیست فکری شده ام که انگار خدا به جِد قصد کرده است "دنیا محل گذر است" را با رسم شکل به من بفهماند. یک طوری سلسله مراتبِ اتفاقات و حوادث زندگی ام را این روزها چیده است که قشنگ موقتی بودن همه چیزِ این دنیا بخورد توی ذوقم.موقتی بودن قشنگی ها و زشتی های این زندگی، موقتی بودن خوشی ها و ناخوشی هایش، خنده ها و گریه هایش، داشته ها و نداشته هایش. غرقم میکند در خوشی و ناخوشم میکند. دلبسته ام میکند به آدم ها و می بردشان از زندگی ام. حالا اوج این حالات ِ متناقضم را قرار داده است در همچین شبی. بین جمله ی "یا شدید النقمات" و "سبقت رحمته غضبه" ، جمله ی "فی حسابه هیبته" و "وسعت کل شی ء رحمته". خیر المرهوبین هست و خیر المرغوبین نیز هم و همان است که هیچ پناهی از او جز خودش نیست. بده بستانی راه انداخته است با دلم خدا. یکی یکی اسامی و صفاتش را به رخم می کشد. خالق است و ناصر و مالک و راحم و قاهر غیر مقهور.
از یک جایی به بعد اما دیگر اسامی و صفات نه تنها در تضاد نیستند که یکی می شوند، معنی واحد می یابند و آرامش و نشاط می پاشند به دلم. یک جور جالبی نوشته شده است این دعای جوشن کبیر. یک هستی را می خواند، صفات قائم به ذاتش را نشانت می دهد. حق انتخاب می دهد انگار که حریص شوی به بخشش و رحمتش یا بترسی از عقوبتش. بیم می دهد و امید. هی آدم میخواند مو به تنش سیخ می شود هی دلش گرم می شود.
یک جای جالبی دارد که به نظرم نقطه ی اوج ماجراست. آنجا که خدا را یاد می کنی با هستی اش که همیشه هست، دوست کسی است که برایش دوستی نیست، طبیب آنکس که طبیبی ندارد، فریادرس آنکس که فریادرسی ندارد، انیسی ندارد، گواه ندارد، صاحب ندارد، رفیق شفیقی ندارد. این جا یادمان میاید که یا خودمان یکی از اینهاییم یا هر روزِ این زندگی کسانی را جایی در گوشه ای از این دنیا می بینیم که یکی از همین کسانند. با این حال همین طور بی رفیق و مونس و فریادرس رهایت نمی کند. یادت می آورد که اگر همه هم بروند او هست و او کفایت می کند آنکه را که از او کفایت بخواهد. این جایش مثل آب روی آتش است. دیگر قهار و غفار و فاصل و واصل یک بیم و امید موقتی مانند تمام موقتی های دیگر زندگی ات نیستند. بلکه نقطه ی اتصال تو هستند به تنها هستی که هست، و موقت نیست، و زمانی که هیچ چیز دیگری نیست هست، و هستی اش کفایت می کند.
تصمیم گرفتم جای حرفهای مغزم باشه