لعلکم تشکرون

 

شکرگزاری. 
از خیلی قبلترها قصد کرده بودم جزء جدا ناپذیر لحظه های زندگیم باشد. روز شکرگزاری در کانادا تلنگری شد برای نوشتنش و حالا این روز شکرگزاری در آمریکاست که بهانه ی به اشتراک گذاشتنش را دستم داده. 
اینجا رسم این است که در روز شکرگزاری اعضای خانواده و فامیل و دوستان کنار هم جمع شوند و غذای مفصلی بپزند و خدا را به خاطر نعمتهایش شکر کنند. حالا درست که من سرمیز شام رنگارنگی نرفتم و اصلا این مناسبت (در ظاهر) ربطی به من نداشت، اما به فلسفه اش که میشد معتقد بود. به فلسفه ی شکرگزار بودن. مدتها بود که اتفاقی اما مکرراً به این فکر میکردم که من برای چه چیزهایی شکرگزارم؟ و تقریبا هر روز در ساعاتی از روز ذهنم درگیر این مسئله می شد. حالا سعی میکنم متعمداً بخشی از زمانم را، روزانه یا هر چند روز یک بار، به فکر کردن راجع به این مسئله بگذرانم. به خصوص در روزهایی که بی حوصله و دمغم و فکر میکنم کائنات کمر بسته اند به سنگ اندازی در کارها، احساسات، زندگی. 
نمی دانم آگاهانه به آن فکر کرده اید یا نه، اما تاثیر فوق العاده ای دارد شکرگزار بودن. آدم خودش هم شگفت زده میشود از حجم و تعدد و وسعت نعمتها و فراوانیهایی که دارد و میتواند برایشان خوشحال باشد یا برای داشتنشان به خود ببالد. منظورم هم لزوما داشته های مادی نیست، هرچند آنها هم کم نیستند. حیرت آور است که آدم ببیند در تاریکترین و غمگین ترین و پایینترین لحظات هم چیزی، کسی، حسی، لحظه ای، درسی هست که برای داشتن و بودن و تجربه کردن و یادگرفتنش (به ترتیب :) ) می توان شکرگزار بود. حتی اگر هیچ کدام ِ اینها هم نباشد، صِرف بیرون کشیدن خود از لمس ناراحتی و تلاش برای یافتن چیزی که برایش در آن لحظه شکرگزار باشید، و نیافتنش، درجه ای از ذهنْ آگاهی و بینش و شناخت می طلبد که "باید" برایش شکرگزار بود، مگر نه اینکه "بر هر نعمت شکری [است] واجب"؟ 
این درست که در زمانهایی از روز شکرگزاری دلم میخواست من هم در کنار خانواده و دیگر عزیزانم می بودم، اما بیشتر از این، حس غالبی که در آن روز داشتم حس سراسر سپاسگزارانه ای بود بابت خیلی چیزها: در روز شکرگزاری کانادایی بابت سفر چند روزه ام به خانه ی تنها خویشاوندانی که در کانادا دارم، و در روز شکرگزاری آمریکایی بابت این یک سال و نیم نعمت هم خانه شدنم با دوستی فهمیده و مهربان و فرهیخته، که در خانمی و پختگی و باملاحظگی، بی آنکه شاید خودش بداند، جایگاهی بسیار نزدیک به خواهرم را در قلب من گرفته است. 
خواستم روز شکرگزاری را بهانه کنم تا پیشنهاد کنم شما هم به این فکر کنید. اگر خواستید اینجا بنویسید، اگر هم نه در همان خلوت خودتان.

باشه؟

 

"نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و 

نه این دل ناماندگار بی درمان"