این حسین کیست؟
در روزمرگی ها و سرشلوغی های همیشگی این روزهایم غوطه ورم. اما به هر ضرب و زوری که هست، آنچه از من بعد از یک روز 13 ساعته ی کاری باقی مانده است را می کشم تا مراسم شب عاشورا، به رسم این چند سالی که سهم من از محرم و تاسوعا و عاشورا همین چند ساعت مشکی پوشیدن و در سکوت فکر کردن به حادثه ی آن روز شده.
خاطرم هست اولین باری که وارد خانه ی پریسا خانم و آقا ابراهیم شدم بیشتر از هر چیز از وجود پرچم های سیاه که دور تا دور دیوارهای خانه کشیده شده بودند تعجب کردم. اولین فکری که به مغزم هجوم آورد این بود که یک آدم باید خیلی عاشق حسین باشد که با خودش از ایران پرچم بیاورد. در آن وانفسای آخرین که آدم زور میزند از هر چیزی و کسی و خوراکی و خاطره ای تکه ای بیاورد این طرف آب که تسکینِ داغِ دلِ غمدیده ی روزهای غربتش باشد، یکی باید خیلی عشق حسین باشد که بیرقِ "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" بچپاند در ساک جای عکس و زغفران و زرشک و گلدان آبیِ کوچکِ مینا کاری شده.
در یکی از اولین بارهایی که به این مراسم رفتم، خانمی که درست نمی شناختم، شاید هم میشناختم اما آشناییم با او به اندازه ی امروز نبود، برگه ی کاغذی بیرون آورد و گفت که دست نوشته ای دارد که میخواهد بخواند. شروع کرد و به خط دوم نرسیده بود که من نفسم دیگر بالا نمی آمد. هی میخواند و میگفت و من الان درست یادم نیست که اصلا اسمی از آن امام شهید هم برد یا نه. با این وجود غوغایی در درون من به پا کرد که سالیان دراز هیچ مداحی و روضه خوانی ای از حسین و جگرگوشه ی شش ماهه و دختر سه ساله و لب تشنه و علمدارش در من ایجاد نکرده بودند. او حرف از کربلای امروز زد. از سه ساله ها و شش ماهه ها و بزرگترهایی که از هراس جنگ، تنِ رنجور به آب میزنند و فرار میکنند و پناه می جویند. از اینکه ما چه می کنیم امروز در برابر ستم، در برابر ظلم. اسم این خانم مونا بود.
مونا با نوشته ای، بی اسمی از حسین، تب عاشورا را در من زنده کرد.
چند سال گذشته است و مونا امروز در فیس بوکش نوشت : "حسین گفت: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید."
خانم دیگری آمده. نظری گذاشته زیر این یک جمله حرف من باب اینکه چه نشسته اید به عزای حسین که سحر خودسوزی کرد. (سحر دختری فوتبال دوست و حامی تیم استقلال بود که چون به ورزشگاه راهش ندادند و بازداشتش کردند خوسوزی کرد). چرا از سینه زنِ سیاه پوشِ حسین طرفداری میکنید، چرا از حسین می گویید وقتی "هزاران حسین در ایران هستن که دو شب در سال در حال سینه زدن هستن و شب های دیگه در حال زدن زن و دختران خود. اسلام هیچی برای زن نداره. اگه زن هستی لااقل تو مسلمان نباش".
من این خانم را می فهمم. میدانم چه می گوید. دل خودم پر از درد است از این ستمی که بر مردم رفت تا جایی که سحری خودش را به آتش بکشد. اما ولله پدر من که امروز عکسش را برایم فرستادند و سیاه پوشیده و در صف عزادارن حسین است، و پدرها و برادرهای خیلی از ما، هیچ نقشی در استادیوم نرفتن سحرها ندارند. خودشان یک بار هم به استادیوم نرفته اند. یک حسین میشناسم در کل زندگی ام که هیچ شباهتی به حسینِ مد نظر این خانم ندارد. نظرش را که زیر پست مونا خواندم خون در دلم جوشید.
چه فرقی هست بین اسلام مذمومِ این خانم که میگوید حقی برای زن قائل نیست و خودش که با گفتنِ " اگر زن هستید لااقل مسلمان نباشید"، این حق انتخاب را از زن سلب میکند؟ آنها که حق استادیوم رفتن را از سحر گرفتند، به خودسوزی کشاندنش و او که حق مسلمان بودن را از مونا میگیرد به چه می کشناندش؟
آقای دیگری از دوستان مشترکمان هم پستی راجع به محرم گذاشتند که بلند بالاتر و پر و پیمانه تر از این یک خط نقل قولِ مونا بود. اما از ایشان نخواستند که ول کند شعار دادن را و مسلمانی را. چرا؟ همان تبعیضی که معتقد است اسلام بر زن تحمیل کرده را در عمل بر مونا اعمال کرد.
آیا این خانم واقعا معتقد است که در هیچ جای دیگری خشونتی بر زنان نمیرود؟ چه فرقی هست بین خشونتی که ایشان در کامنتشان به کار بردند با خشونتی که معتقدند اسلام بر زن وارد کرده؟ تازیدن زنی بر زن دیگر.
آیا این خانم واقعا در صفحه ی خانم مسلمان دیگری که ایرانی نیست و در کانادا زندگی میکند هم چنین کامنتی میگذاشت؟ یا به عواقب برخورد قانونی به خاطر اسلام هراسی (Islamophobia) و تبعیض جنسیتی و مذهبی و نژادی (racial slurs and religious discrimination) بیشتر فکر میکرد؟ یا او هم همچون مردانی که فکر میکند دارد ازشان تبری می جوید، دستش را به آزار زنی آلوده کرد فقط برای اینکه میتوانست؟
ما که ایرانی ایم، ما که سالها بزرگ شدیم با این مراسم، معتقد هم نباشیم، اعتقاد و احساس اطرافیان و در و همسایه هامان را دیده ایم. خیلی هم خوب میدانیم که مشکلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فقر فرهنگی در جامعه ملت را از پا در آورده. هر قدر هم که دین و سیاست در ایران مخلوط شده باشند تا جاییکه که بیزاری از یکی، بیزاری از دیگری را در ما ایجاد کند، فکر کنم همه ما با تصور کشته شدن کودک 6 ماهه در جنگ، که متاسفانه این روزها مثالش را زیاد دیده ایم، یک حس و حال و واکنش مشترک داریم. به خصوص ما که زنیم و می توانیم مادر هم باشیم.
مونا یک زن ایرانی-کانادایی مسلمان است و در استتوس فیس بوکش از شخصی نقل قول کرده. مثل دوستان بسیار دیگری که از کنفوسیوس و آلفرد هیچکاک و نیچه نقل قول میگذارند. شاید این طور به قضیه نگاه کردن از حجم نفرت ما کم کند.
درس حسین درس آزادگی است. درس سر خم نکردن در مقابل ظلم. شاید اگر به درسش بیشتر فکر کنیم تا به لبهای تشنه اش، یا به این که پسرِ دخترِ چه کسی بود، بهتر بتوانیم زندگی کنیم. شاید بتوانیم جلوی ستمی که بر کسی می رود را بگیریم. اگر نتوانستیم، لااقل به ستمی که بر کسی می رود اضافه نکنیم. اگر نتوانستیم، لااقل باعث و بانی ستم و رنجشی که بر کسی می رود نشویم. اگر از خودسوزی سحر ناراحتیم، دل مونا را نسوزانیم. اگر دین نداریم، آزاده باشیم.
تصمیم گرفتم جای حرفهای مغزم باشه