چند سالی هست دارم قسمتی از مغز را مطالعه می کنم که انگار در هر کاری که می کنیم نقشی دارد. سه نمونه از این نقش ها که برای خودم جالبترین هستند "تصمیم گیری"، "یادگیری" و "درد" است. در حالت خلاصه و ساده یعنی هر بار که بخواهیم تصمیمی بگیریم، هر بار که از نتیجه ی کارمان چیزی یاد میگیریم، هر بار که دردی احساس میکنیم، این بخش از مغزمان فعالتر است.

خوب که دقت کنیم می بینیم که زندگی ما، هر آنچه که داریم، هر آنچه که می سازیم، هر آنچه که می شویم نتیجه همین هاست. درد، یادگیری، تصمیم گیری. در طول روز با صدها تصمیم رو به رو می شویم: از چه بپوشیم، چه بخوریم، کِی بخوایم و چه بگوییم گرفته تا چه شغلی داشته باشیم، با چه کسی ازدواج کنیم، به کدام کشور اسلحه بفروشیم! انتخاب ما در هر کدام از این تصمیم ها شخصیت ما را شکل میدهد. سحرخیز شدن، راستگو بودن، پزشک شدن، گاندی شدن، نتیجه ی همین تصمیم هاست. بخش بزرگی از زندگی ما تحت تاثیر محیط ماست، این که دست روزگار ما را در کجای این دنیا گذاشت، در دست چه کسی رشد کردیم و در زندگی چه دیدیم. چه بسیارند اتفاق هایی که افتادند و زندگی ما را زیر و رو کردند اما ما کنترلی برشان نداشتیم، شاید هم داشتیم و اشتباه کردیم. در هر صورت انسانیم. رنجی که هر کس از تجربه ی حادثه ای می کشد منحصر به اوست. هیچ کدام از ما حق نداریم شدت درد آدمها را برایشان تعیین کنیم حتی اگر خودمان همان حادثه را تجربه کرده باشیم. با این همه به شدت معتقدم درسی که از رنجهایمان می گیریم تصمیم ماست. ماییم که بارِ سنگینِ از دست دادن عزیزانمان را، تغییر نعمتهایمان را، نگاه های قضاوت گر اطرافیانمان را، تهمت های نابه جای دوستانمان را، درد ِ از بین رفتن دوستیهایمان را، سختیِ شکسته شدن اعتمادهایمان را، تلخیِ تنها ماندن و رانده شدن از گروه هایمان را به دوش می کشیم و این خودِ ماییم که تصمیم می گیریم با این بار چه کنیم. انتخابهای زیادی پیش رویمان نیست. زندگی با همه ی "دو روز" بودنش، دو روز نیست. یا می چسبیم به این بار و با هر اتفاق تازه، هر دلخوری، هر ناراحتی بر وزنش و حجمش و ابهتش اضافه می کنیم که صادقانه بگویم، راه دوری نمی توانیم برویم با این همه سنگینی، این همه تیرگی، این همه کدورت. یا خو میگیریم به آن، یاد میگیریم از آدمها فاصله بگیریم و حفاظی میسازیم همچون شوالیه ها که هم از خنجرِ نامهربانی ها محافظتمان کند و هم از گذرِ هوای تازه و نورِ آفتاب محروم. بعد اجازه میدهیم این سیالِ سیاه ما را و روحِ ناب و معصوممان را در خود ببلعد تا آنجا که یک روز در چند و اندی سالگی به چهره ی خودمان در آینه نگاه میکنیم،می بینیم تنهاییم و دیگر فرد آن طرف آینه را به خاطر نمی آوریم. اما راه دیگری هم هست. می شود این کوله بار متعفن و چرکینِ کینه و بدبینی و کدورت را زمین گذاشت و سبکبار و آزاد زندگی کرد.

پیش تر از شکرگزاری نوشتم. از شکر نعمت. گفته بودم کاش چشمهایمان را باز کنیم و هر روز به لطف بی دریغ روزگار بر خودمان غبطه بخوریم. همه ی ما روزهای بد داریم اما نمی توان منکر این شد که هنوز چیزی برای شکرگزاردن هست. اکنون اما مدتهاست دلم میخواسته از مهربانی بگویم. باور کنیم به هیچ جای دنیا بر نمی خورد اگر مهربان تر باشیم. شاید از بیرونِ به زندگی هر کداممان که نگاه کنند فقط آسایشش را ببینند و زیبایی هایش را. هر کدام ما بارها شنیده ایم از آدمها که دلشان خواسته جای ما باشند. مثلا تحصیل در بالاترین مقطع تحصیلی در یکی از کشورهای پیشرفته حتما زیبایی های خودش را دارد. میشود به آن افتخار کرد. شکی نیست که دستاورد بزرگیست و به آسانی به دست نمی آید. اما به عنوان کسی که دارد برای رسیدن به این دستاورد تلاش میکند می خواهم بگویم که این مدرک و یا هر پیشرفت و موفقیت دیگری در نظرم پشیزی ارزش ندارد اگر همراه با خودش مهربانی و تواضع و بخشش و همدلی به ارمغان نیاورد، اگر ما را به یکدیگر نزدیکتر نکند، اگر دردی از دردهای ما را کم نکند. دنیایی که در آنیم بیش از مدرک و مدال و هر سمبل دیگرِی که ظاهرِ موفقیت را یدک می کشد به مهربانی نیاز دارد. به صبوری. به درک متقابل.

آدمهای مهربان زیادی را در زندگی دیده ام که ضرب زندگی تقسیمشان کرده. کلاه خود و زره به تن نشسته اند. دیگر نه مهربانی می کنند، نه انتظار مهربانی دارند. اما زندگی یعنی یادگیریِ پی در پی. هر کدام از ما با هر درد جدیدی درس تازه ای گرفته ایم و راه جدیدی رفته ایم. آخرِ سر اما، در یک روزی از روزها که تفاوت چندانی با روزهای دیگر ندارد، یکی از شجاع ترین ها و قوی ترین های ما انتخاب میکند که مهربان باشد و مهربان بماند. خودش باشد و به آدمها اجازه دهد خودشان باشند. این اما لازمه اش این است که از زیر کلاه خود و زره اش روزنه ای باز کند و "بگذارد که احساس هوایی بخورد". لازمه اش این است که راهی باز کند برای پراکندن آنچه که از عشق در میان ما مانده. این اما اشکالش آنجاست که آدم از همان جا که راهی برای مهربانی باز می کند خودش را آسیب پذیر کند. نمیشود مهربان بود و آسیب پذیر نبود. آدمِ مهربان ضعیف نیست. فقط مقدار زیادی از عواطفش، همان هایی که برای مهربانی بهشان نیاز دارد را، در سطح در دسترس تری نگاه میدارد تا با کمک آنها در هنگام نیاز، بی حساب و کتاب تر و سریع تر و بیشتر محبت ارزانی کند. همین هم آسیب پذیرترش می کند. آدم مهربان احمق هم نیست. او خودش میداند که "بعضی ها سوءاستفاده می کنند"، نباید "بیش از حد حساس باشد"، "نباید اهمیت بدهد"، "نباید ناراحت شود" و حتی اینکه "تقصیر خودش است"!

میدانم که شاید انتخاب همه ی ما این نباشد که مهربان شویم. اما این را هم میدانم که شناسایی روح لطیفی که خودش را در معرض تیر ِ خشمِ آدمهای خشمگین گذاشته کار سختی نیست. آن روز تصمیم با ماست. یا خود زهری را روانه ی همان دریچه ی کوچکِ رو به روشنایی می کنیم، یا می بینیم دیگری زهر می ریزد و در سکوت تماشا میکنیم تا دنیا را از دیدن دوباره ی مهربانی محروم کنیم. یا کاری میکنیم که آدم ِمهربان دلگرم شود به مهر و امیدوار شود به انسانیت.

من دلم میخواهد این لباس سنگین و سربی را در بیاورم، بگذارمش یک کنجی از اتاق تا گرد و خاک بگیرد و یک روزی در روشنایی ذهنم محو شود. دلم میخواهد "صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشوم". با این حال این سیاهی ِ چموش راه خودش را از این روزن هم پیدا میکند و نیش به قلبم می زند. من انتخاب کرده ام که صبورتر باشم و مهربان تر. دلم میخواهد آدمهای بیشتری را ببینم که دغدغه شان همین باشد. دلم میخواهد به هم کمک کنیم. شاید راحت تر این حفاظ های آهنی و سردمان را بر زمین بگذاریم. شاید بتوانیم دنیا را بهتر از آنطور که در آن پدیدار شدیم تحویل دهیم. شاید بتوانیم دنیای زیباتری برای فرزندانمان به یادگار بگذاریم.