بعد از حدود یه هفته شنبه دوباره ترم جدید زبان شروع شد. منم که تازه حقوقم  رو گرفته بودم و مبلغش یه جورایی بهم چسبیده بود!! داشتم تو آسمونا پرواز میکردم  یکی نبود بگه بابا دیوونه عزیزم اون موقع تو امتحانا بود همش خونه بودی میتونستی ۳ تا کلاس بگیری الان تازه ترمت شروع شده این دفعه رو کوتاه بیا ببینیم چی میشه! ولی خب نمیدونم چم شده بود که همین طور ساعت خالی ارائه دادم  

شنبه ظهر رفتم سر کلاس پسرا. مثل همیشه تقریبا به صورت له شده اومدم بیرون از اونجا دوییدم رفتم مؤسسه اونجا هم با یه سری دختر هم سن و سال خودم کلاس داشتم.

من نمیدونم چه جوریه!! با من دو سه سال بیشتر اختلاف سن ندارن ولی انگار از یه نسل دیگن!! از یه دنیای دیگه. طرز تفکرشون حرف زدنشون خیلی با من فرق میکنه. کلا خیلی هم بی ادبن!!!! ( البته همشون نه!! خیلی خوب هم توشون پیدا میشه!) سر کلاس هم همین طوری فارسی حرف میزنن. مثلا ترمشون بالاست. هیچی نمی فهمن. من خودم وقتی تو سطح اینا بودم خیلی بهتر بودم. حالا که فکرشو میکنم میبینم چه استعدادهای نهفته ای داشتم که شکوفاشون نکردم!!!!! خلاصه با هر زوری بود اونو تموم کردم. حالا باید ۱:۳۰ صبر میکردم تا کلاس بعدیم شروع بشه. این کلاسه خانمهای بزرگسال توش بودن. ترمشون از قبلیا بالاتره. گفتم خوبه باز اینا آرومن جلسه اول هم هست تا من بیام قوانین کلاسم رو بگم و اونا هم خودشون رو معرفی کنن و همه سوالهاشون که ریشه در فضولی اکثر!!  خانمها داره رو از من بپرسن دیگه یه کم از کلاس میمونه ( ی بعد از میم اول در میمونه رو با صدای ای بخونید در غیر این صورت نام یه حیوان میشه که اصلا ربطی به بحث ما نداره!!)

خلاصه رفتم سر کلاس و دیدم یه سری خانم با شخصیت سر کلاسن. اولش که رفتم گفتم سلام دیدم کسی تحویل نگرفت!! انگار فکر کرده بودن منم همکلاسیشونم !! دوباره بلندتر گفتم خانم ها سلام دیدم مثل اینکه کار ساز بود رفتم وسایلم رو گذاشتم و با این که خیلی خسته بودم و ذهنیت بدی نسبت به این کلاس داشتم سعی کردم با خوشرویی برخورد کنم آخه در مورد این کلاس خیلی چیزا شنیده بودم درباره شاگرداش و نحوه برخوردشون با معلم راستش یک کم هم میترسیدم ولی دیگه سعی کردم خیلی  اهمیت ندم. تا وسایلمو گذاشتم دیدم دارن پچ پچ میکنن گفتم خب اشکالی نداره درباره من نیست!!!

کارتهاشونو گرفتم و ازشون خواستم یکی یکی خودشون رو معرفی کنن. ولی من که تقریبا پیش خودم حساب کرده بودم که همه این کارا باید حدود ۳۰ دقیقه وقت بگیره دیدم نه خیر این خانوما هیچی از خودشون بروز نمیدن  مجبوری خودم تند تند سوال میپرسیدم که وقت بگذره. همه اینا که تموم شد اونا میخواستن بپرسن:

 How old are you? Are you married?! The most important questions in women's lives.

حتي قبل از اينكه اسم و فاميلم رو بپرسن!!! 

ديگه اينا هم كه تموم شد درس شروع شد. من راه ميرفتم و اين خانمها فقط حركات منو زير نظر داشتن اينكه من چه جوري راه ميرم چه جوري ميچرخم ماژیک رو چه جوری دستم میگیرم همه اینا بعلاوه اینکه سایز کمرم دقیقا چنده!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از اینکه این ۱:۳۰ کلاس هم به بدبختی تموم شد من له تر از همیشه رفتم خونه. دقیقا حالم مثل اون موقع ها بود که پشت کامپیوتر بودم و واسه پروژه ام کد میزدم!!

دیگه کلاس تموم شده بود و خوشحال از اینکه حالا میرم خونه یه استراحتی میکنم و همه اینا یادم میره! تا پامو از در گذاشتم بیرون دیدم سوپروایزر مؤسسه اومد جلومو گرفت گفت شما قبل اين كلاس ۱:۳۰ بيكاري درسته ؟ گفتم بله! گفت يه كلاس داريم رو هواست! ثبت نام كرديم معلم نداريم! گفتم من نميتونم كارم زياد ميشه ترمها بالاست بايد خودم روش كلي كار كنم طرح درس بنويسم چندتا منبع مختلف استفاده كنم دانشگاهم هست. واي كه من چه راحت ....... ( فکر کنید همون حیوونه مد نظره!! )ميشم!!!!

گفتم باشه میگیرم

خلاصه این شد که من رسیدم خونه و همش به این فکر میکردم که این چه حرفی بود که من زدم!! طلسم شده بودم! پول چشمم رو کور کرده بود! حالا انگار چقدر به من میدن!!

به نظر من دفعه بعد که کلی اطلاعات بهتون میدن و میگن فلان کلاس رو برندار شما بهتره احساس پختگی و با تجربه بودن بهتون دست نده!!